تصمیم بر این بود که در این پنجره هم تخته شود؛چرایش را باید در مشکل صاحب وبلاگ با بازیهای جدیدی جستجو کنید که در دوره و زمانه ی ما برای بازی دادن ذهن ها و اندیشه ها بافته شده اند.تا همه را به خودشان مشغول کنند، تا آخر و عاقبت ما چیزی از آخر و عاقبت نارسیس کم نداشته باشد. اگر بازی خوردن و خود شیفتگی را از دنیای وبلاگ بازی کنار بگذاریم برای کسانی که دستی هر چند کوتاه به خرمای رسانه دراز دارند، اندکی غیر منطقی است که وقت جدی را صرف پر کردن صفحات شخصی مجازی کنند. معمولا برای چنین افرادی وبلاگ نویسی فرصتی است برای سخن گفتن از چیزهایی که جایی در فضای رسمی رسانه ای که در آن کار می کنند ندارد. مانند یادداشت های شخصی و یا مطالبی خارج از حوزه ی کاریشان؛با این وصف و با توجه به این که محتوای این وبلاگ و فضایی که نویسنده در آن فعال بود کاملا مشابه بودند، لذا رها کردن این تک نوشته ها منطقی به نظر می آمد. اما چه باید کرد با اجبار زمانه؛ وقتی حرفهایی پیش می آید که در عین اهمیت روز به روز شخصی تر می شود و مخاطبانش خاص تر و روز به روز فضای رسانه ای برای طرح اش تنگ تر می گردند. چاره ای نیست جز قناعت به همین "یک کفه دست" فضای بر روی شبکه اینترنت و حرفهایی زمزمه وار.
***
امروز فرصتی پیش آمد برای دیدن تئاتر "کانال کمیل" که آنچنا که حافظه یاری می دهد این بار اولی نبود که اجرا می شود و خاطره ای از اجراهای قبلی اش در ذهن بود. نمایش نامه ای بود درباره شهدای گردان کمیل؛ اندکی تلخ و کمی تند، اما بسیار بسیار با ذائقه جور در می آمد و البته خوب روایت تاریخ می کرد. فارغ از شعار دادن و تبلیغات بی مایه کردن طعنه می زد، هر چند آنهایی که مورد طعنه قرار می گرفتند مطمئنا یا چنین زبانی را اساساً نمی فهمند و یا اگر بفهمند هم سالهاست که گوششان بدهکار چنین ناله هایی نیست. برای آن ها جنگ دیگر افسانه ای به پایان رسیده است.
کل روایت درباره مظلومیت رزمندگان گردان کمیل بود و این که نمی خواهند و نمی پسندند که جنازه هایشان پیدا شود و باز گردد و بنده از آن برداشتی سمبلیک کردم؛ که کجا برگردند و اصلا کجا باید برگردانندشان؛ مگر در همان زمان بودنشان نمی گفتند که بسیجی شهید جبهه ها و مظلوم شهرها، و الان و در این دوره که دیگر جایی برای او نیست. طعنه می زد به ستاد نشین ها و آنهایی که همان زمان هم خط شکن ها را فراموش کرده بودند و شاید اگر کمی عقب تر و تا پشت جبهه می آمد می توانست جماعتی را ببیند که شاید اگر رادیو و تلوزیون نبود فراموش می کردند که جنگی وجود دارد یا نه، مشغول کاسبی بودند و والسلام.
جالب این که سالن پر بود و از هر طیفی و تیپی در سالن تئاتر شهر حضور داشتند. حتی اگر همه مانند من بلیط ها را با رابطه بدست آورده باشند همین که سالن برای چنین نمایشی کاملا پر بود مهم است و محل تاکید.اما در عین حال به این می اندیشیدم که جماعتی که پیا نمایش نشسته اند چند نفرشان تندی و تیزی کار را و لبه تند انتقادش را درک می کنند و هر کدامشان تا چند ساعت پس از نمایش به آن فکر می کنند. در ذهن به دنبال تصور امکان وقوع اتفاق شگفت در میان تماشاگران نبودم، تنها با خود کلنجار می رفتم که داستان چیست که حرف های به این روشنی حتی به چشم هم نمی آید.
نمایش تمام شده است. تماشاگران با ادای احترام بازیگران دست می زنند و من هنوز مانده ام که آیا باید کف بزنم یا نه؟ به این فکر می کنم که آیا هنوز کسی با خود می پرسد که چرا هشت سال جنگ برای ما رخ داد و چرا آدم هایی از این جنس را در خود پرورش داد و این آدم ها چه می خواستند و چرا جنگیدند. هنوز که هنوز است به نتیجه نرسیده ام. همه چیز در حال تغییر است با سرعتی بیش از آن چه بوجود آمده است، آدم ها به تبع فرهنگی که در آن رشد کرده اند تغییر می کنند و آنچه متناسب با فرهنگ جدید نیست پشت سر گذاشته می شود. تنها نشانه هایی باقی می مانند که این نشانه ها نیز در دل فرهنگ جدید معانی جدید می یابند، معانی که با اصل موضوع از زمین تا به آسمان دورند و متفاوت. این گونه است که دیگر پرداختن به جنگ و آدم های آن نوعی پرداختن به یک موضوع تاریخی می شود، آدم هایی که در هر کشوری پیدایشان می شود؛ کافی است تا خاک مملکت مورد تهدید بیگانه قرار بگیرد تا این که کسانی پیدا شوند و جان شان را کف دست بگیرند و بروند و تهدید را رفع کنند. با این همه هنوز بعضی حرف ها در گوشم زنگ می زند:
"نباید شهادت را تا این اندازه به سقوط بکشانیم که بگوییم در عوض شهادت فرزندان اسلام، تنها خرمشهر و یا شهرهای دیگر آزاد شد... ما هدفمان بالا تر از این حرف هاست... ما می گوییم تا شرک و کفر هست، مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستیم. ما بر سر شهر و مملکت با کسی دعوا نداریم. ما تصمیم داریم پرچم لا اله الا الله را بر قلل رفیع کرامت و بزرگواری به اهتزاز در آوریم."(1)
--------------------------------------------------------
(1) پیام قطعنامه 29/4/67
