تبليغاتX
ناروزنامه نگار

ناروزنامه نگار

آدم آورد بدین دیر خراب آبادم

زماني كه "ولي‌رضا نصر" مشاور فعلي باراك اوباما رئيس جمهور آمريكا درباره امكان استفاده از مسلمانان در جهت منافع آمريكا سخن گفت شايد كمتر اين اظهار نظرها توجه كارشناسان را جلب كرد، اما امروز سير تحولات جهاني به سمت و سويي كشيده مي‌شود كه بسياري اين گفته‌هاي نصر را دوباره به ياد مي‌آورند.به نظر برخي نصر طراح بخشي از فعاليت‌هاي آمريكا در منطقه و جهان اسلام بوده  و هست.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 15:12  توسط مصطفی حریری  | 

گاهی اوقات نمی توانی در مورد هیچ چیز به جزم و یقین صحبت کنی،گاهی همه آنچه مشهورات زمانه ی تو است با حقیقت مکتوم در تضاد می افتد یا اقلاً آن چیزی نیست که تو سال ها شنیده ای و برایت تایید کرده اند که چنین و چنان.

آن روز وقتی قرار شد یک پرونده را دوباره باز کنم، شاید این فکر بود که بعضی چیزهایی که در این بازگشایی پرونده به آن بر می خورم، مخالف آن چیزهایی باشد که با شنیده های رسمی متفاوتند؛ اما نه تا به این اندازه. ماجرا بر می گشت به یک گفتگوی مطبوعاتی ساده درباره یک فیلم، کارگردانش امد و نشستیم تا گپی بزنیم و حاصلش بشود سیاه کردن چند صفحه ای از کاغذهای کاهی یک مجله،یکی دو هفته ای پس از پایان جشنواره فیلم فجر بود.

قرار نبود اتفاق جدیدی بیفتد، قرار بود چند دقیقه ای درباره فیلم اش بگوید که در خرابه های جنگ سی وسه روزه ساخته شده و تمام. اما یک دفعه خاطراتش مثل بچه های هفت هشت ساله، دوید میانه ی حرف؛ و ما ماندیم باز شدن دفتری جدید.

برگشتیم درست به سی سال پیش، به مهندس سمیعی، که می گفتند لیبرال مسلک بوده- که الله اعلم- به بهشتی که بعد ها اسم اش در ماجرای فارابی ماندگار شد، به بهروز افخمی که آن روزها فقط پشت میز موویلای سازمان صدا و سیما می نشست و ... و این طور می شود که چند روایت غریب همه روایت های معتبر تو را به هم می ریزد و بعد تو می مانی و هزاران روایت غریب و صدها روایتی که حالا نا معتبر شده.

تو می مانی با بچه های دانشجویی که سال های اول انقلاب دوربین دست گرفتن را در "تل فیلم " کرده اند و البته همانجا ادبیات را هم از "جواد محدثی" و اندیشیدن را از "محمد رضای حکیمی" آموخته اند و حالا اکثرشان را نه گرد پیری که غبار فراموشی در بر گرفته، حرفهایی دارند که وقتی می شنوی با حالت تهوع از دفتر "محمد علی فارسی" مستند ساز می گریزی، نه تهوع از حرفهایش که حالت از همه مشهورات به هم می خورد. از همه جزمیات- اگر این یعنی نسبی گرا شدن، بد نیست در زمانه ای که تمام اطراف و اکناف را دروغ و شعار گرفته اندکی و فقط اندکی نسبی اندیشید تا اقلا اندکی دروغ ها را باور کنی.

حالا بعد از چند ماه و بعد از این که خیلی ها را مانند عتیقه از زیر خروارها خاک روزمرگی بیرون کشیده ای و مثل مستنطق وادار به قصه گویی شان کرده ای باز در می مانی.

****

نمایشگاه رسانه های دیجیتال به یکی از غرفه ها تذکر دادم که این تصویری که از ترور پخش می کنی اندکی خشونتش بالاست و شاید مناسب یک پخش عمومی نباشد. تصویر مربوط به جنگ های داخلی لبنان بود، نمی دانم چه شد که کار به روایت کشید، می شناختمش،اندکی تند مزاج است، و گاه این تند مزاجی را با انقلابی گری اشتباه می گیرد، البته به کاری می کند اعتقاد راسخ دارد ... دستم را گرفت و گفت می دانی اصلا یکی از کسانی که خون به دل آوینی کرد همین ابراهیم حاتمی کیا بود. هنوز حرف در دهانم نگشته بود که این یکی چرا که گفت فقط کیفش را در روایت می گذاشت و می رفت، باز خشک شدم،تمام دنیا گرد سرم می چرخید باید گیج می شدم؟ اما او را می شناختم، دوستش دارم به خاطر اعتقادش، در مسند قاضی اش نمی پسندم؛ و گفت محمد علی فارسی هم، باز امان نداد که بپرسم چرا؛"کسی که بگوید مستند می سازم تا نانی بخورم عاقبتش معلوم است" خندیدم،باز هم اشتباه نکرده بودم، می شناختمش، خندیدم: که من هم همین طورم پس اوضاعم معلوم است.

****

کاش می شد در تمام مشهورات را گل گرفت، شاید مشهورات به آن اندازه معتبرند که صاحبان قدرت بخواهند اما مشهورات تاریخ چه بالاخره کودکی پیدا خواهد شد تا مشهور لباس پادشاه را به مسخره بگیرد.

پینوشت: ماجرای روایت، روایت در این یادداشت اولی خیلی گنگ است، بیشتر به روضه خوانی می ماند، شاید پس از این بشود کمی این مظلوم نمایی را کنار گذاشت و به اصل موضوع پرداخت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 23:15  توسط مصطفی حریری  | 

هميشه پايان هر موج از آغاز آن آموزنده تر است. اين كه بداني چه چيز باعث افول مي شود، در مواقع خطر بيشتر به كار مي آيد، براي شروع كافي است كه بخواهي و راه بيفتي كه "خود راه نمايت كه چون بايد رفت" اما آن زمان كه از پاي مي نشيني ديگر كسي حال و حوصله اين را ندارد كه از تو بپرسد چرا نشسته اي.

حاشيه نرويم، وقتي افق ها غبار آلود مي شود و گرد و غبار صبحگاهي حتي تا صلوه ظهر هم مي مياند. ديگر دغدغه آدم ها ديدن جلوي پايشان است كه زمين نخورند، حالا اين كه دو كوچه آن طرف تر چه مي گذرد چه چه اهميتي دارد وقتي ممكن است كه هر لحظه در مقابلت چاهي باشد.

در چنين حالتي تنها يك چيز دور باطل را مي شكند، ديوانگي يا عاشقي، كه از جان بگذري و از چاههاي سر راه و خودت را به آن سوي غبار برساني. مخلص كلام اين است كه هوا بدجور غبار گرفته كسي پيدا شود و افق را نشانمان دهد، لطفا.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 4:28  توسط مصطفی حریری  | 

تصمیم بر این بود که در این پنجره هم تخته شود؛چرایش را باید در مشکل صاحب وبلاگ با بازیهای جدیدی جستجو کنید که در دوره و زمانه ی ما برای بازی دادن ذهن ها و اندیشه ها بافته شده اند.تا همه را به خودشان مشغول کنند، تا آخر و عاقبت ما چیزی از آخر و عاقبت نارسیس کم نداشته باشد. اگر بازی خوردن و خود شیفتگی را از دنیای وبلاگ بازی کنار بگذاریم برای کسانی که دستی هر چند کوتاه به خرمای رسانه دراز دارند، اندکی غیر منطقی است که وقت جدی را صرف پر کردن صفحات شخصی مجازی کنند. معمولا برای چنین افرادی وبلاگ نویسی فرصتی است برای سخن گفتن از چیزهایی که جایی در فضای رسمی رسانه ای که در آن کار می کنند ندارد. مانند یادداشت های شخصی و یا مطالبی خارج از حوزه ی کاریشان؛با این وصف و با توجه به این که محتوای این وبلاگ و فضایی که نویسنده در آن فعال بود کاملا مشابه بودند، لذا رها کردن این تک نوشته ها منطقی به نظر می آمد. اما چه باید کرد با اجبار زمانه؛ وقتی حرفهایی پیش می آید که در عین اهمیت روز به روز شخصی تر می شود و مخاطبانش خاص تر و روز به روز فضای رسانه ای برای طرح اش تنگ تر می گردند. چاره ای نیست جز قناعت به همین "یک کفه دست" فضای بر روی شبکه اینترنت و حرفهایی زمزمه وار.

***

امروز فرصتی پیش آمد برای دیدن تئاتر "کانال کمیل" که آنچنا که حافظه یاری می دهد این بار اولی نبود که اجرا می شود و خاطره ای از اجراهای قبلی اش در ذهن بود. نمایش نامه ای بود درباره شهدای گردان کمیل؛ اندکی تلخ و کمی تند، اما بسیار بسیار با ذائقه جور در می آمد و البته خوب روایت تاریخ می کرد. فارغ از شعار دادن و تبلیغات بی مایه کردن طعنه می زد، هر چند آنهایی که مورد طعنه قرار می گرفتند مطمئنا یا چنین زبانی را اساساً نمی فهمند و یا اگر بفهمند هم سالهاست که گوششان بدهکار چنین ناله هایی نیست. برای آن ها جنگ دیگر افسانه ای به پایان رسیده است.

کل روایت درباره مظلومیت رزمندگان گردان کمیل بود و این که نمی خواهند و نمی پسندند که جنازه هایشان پیدا شود و باز گردد و بنده از آن برداشتی سمبلیک کردم؛ که کجا برگردند و اصلا کجا باید برگردانندشان؛ مگر در همان زمان بودنشان نمی گفتند که بسیجی شهید جبهه ها و مظلوم شهرها، و الان و در این دوره که دیگر جایی برای او نیست. طعنه می زد به ستاد نشین ها و آنهایی که همان زمان هم خط شکن ها را فراموش کرده بودند و شاید اگر کمی عقب تر و تا پشت جبهه می آمد می توانست جماعتی را ببیند که شاید اگر رادیو و تلوزیون نبود فراموش می کردند که جنگی وجود دارد یا نه، مشغول کاسبی بودند و والسلام.

جالب این که سالن پر بود و از هر طیفی و تیپی در سالن تئاتر شهر حضور داشتند. حتی اگر همه مانند من بلیط ها را با رابطه بدست آورده باشند همین که سالن برای چنین نمایشی کاملا پر بود مهم است و محل تاکید.اما در عین حال به این می اندیشیدم که جماعتی که پیا نمایش نشسته اند چند نفرشان تندی و تیزی کار را و لبه تند انتقادش را درک می کنند و هر کدامشان تا چند ساعت پس از نمایش به آن فکر می کنند. در ذهن به دنبال تصور امکان وقوع اتفاق شگفت در میان تماشاگران نبودم، تنها با خود کلنجار می رفتم که داستان چیست که حرف های به این روشنی حتی به چشم هم نمی آید.

نمایش تمام شده است. تماشاگران با ادای احترام بازیگران دست می زنند و من هنوز مانده ام که آیا باید کف بزنم یا نه؟ به این فکر می کنم که آیا هنوز کسی با خود می پرسد که چرا هشت سال جنگ برای ما رخ داد و چرا آدم هایی از این جنس را در خود پرورش داد و این آدم ها چه می خواستند و چرا جنگیدند. هنوز که هنوز است به نتیجه نرسیده ام. همه چیز در حال تغییر است با سرعتی بیش از آن چه بوجود آمده است، آدم ها به تبع فرهنگی که در آن رشد کرده اند تغییر می کنند و آنچه متناسب با فرهنگ جدید نیست پشت سر گذاشته می شود. تنها نشانه هایی باقی می مانند که این نشانه ها نیز در دل فرهنگ جدید معانی جدید می یابند، معانی که با اصل موضوع از زمین تا به آسمان دورند و متفاوت. این گونه است که دیگر پرداختن به جنگ و آدم های آن نوعی پرداختن به یک موضوع تاریخی می شود، آدم هایی که در هر کشوری پیدایشان می شود؛ کافی است تا خاک مملکت مورد تهدید بیگانه قرار بگیرد تا این که کسانی پیدا شوند و جان شان را کف دست بگیرند و بروند و تهدید را رفع کنند. با این همه هنوز بعضی حرف ها در گوشم زنگ می زند:

"نباید شهادت را تا این اندازه به سقوط بکشانیم که بگوییم در عوض شهادت فرزندان اسلام، تنها خرمشهر و یا شهرهای دیگر آزاد شد... ما هدفمان بالا تر از این حرف هاست... ما می گوییم تا شرک و کفر هست، مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستیم. ما بر سر شهر و مملکت با کسی دعوا نداریم. ما تصمیم داریم پرچم لا اله الا الله را بر قلل رفیع کرامت و بزرگواری به اهتزاز در آوریم."(1)

--------------------------------------------------------

(1)   پیام قطعنامه 29/4/67

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 1:41  توسط مصطفی حریری  | 

بس است دیگر، چرا دست از سر ما برنمی داری. حتی حالا هم که رفته ای و همه می خواهند- یعنی سعی می کنند- که فراموشت کنند. هر چه از تو باقی مانده است آزار دهنده است. نامت، یادت، اینها که خدا را شکر در حال رفتنند. اما حتی چهار راه سیروس و آن پیچ لعنتی... خدایا چه می گویم! حتی قنادی آن پیرمرد هم آزار دهنده است. بس است دیگر. نمی دانم چرا آن تابلوی بزرگ بالای قنادی را عوض نمی کنند که هر روزی که از جلوی آن رد می شوم اسمت را توی چشمهایم فرو نکند. بس است دیگر احمد، چرا نمی روی و به تاریخ نمی پیوندی تا خیال ما را هم راحت کنی. چرا نمی شوی یک اسطوره خاموش. تو حتی اسطوره هم نیستی. اسطوره ها در قلب ملتها جا دارند و تو کجایی، هیچ جا نیستی. گم شده ای. در دره های مریوان، پشت صخره های پاوه. در دامنه "تپه تانکی1" و شاید "علی گره زد2" یا شاید هم پشت آخرین پست بازرسی "برباره3". تو را گم کرده اند و چه خوب.

گفتم توهیچ جا نیستی و باور کن که نیستی جز بر تابلوی قنادی پدرت و حالا بر تابلوی پادگان خاموش و غریب دو کوهه. و من مانده ام و یک اسم. من مانده ام و کوهی خاطرات خاک خورده ی مشتی مجنون بیابانی؛ که خودشان هم نمی دانند کجای تاریخ جا مانده اند و ساعتشان در کدام لحظه از حرکت باز ایستاده. من مانده ام و اشک های تو برای حسین قجه ای که پیشانی اش را برای اثبات مظلومیت اش به تو سوراخ شده هدیه داد. یادت هست؟

من مانده ام و زندان غربت کردستان آن زمان که مسیحش4 را این بار به واقع به صلیب کشیدند. من مانده ام و آن بسیجی که کشان کشان بالای بلندی کشاندیش و افق را و جای علمش را به او نشان دادی5. علمدار! پس کجاست علَم؟

باز هم چهار راه سیروس و قنادی پدرت" متوسلیان یزدی" شده است آینه دق! و  همین، خدا را شکر که تو را اتوبان نکرده اند، خدا را شکر که میدان و مدرسه نشده ای؛ خدا را شکر که یک سره از یادها رفته ای، رفته ای و به تاریخ پیوسته. حتی تاریخ هم دربرابرت سکوت کرده و سهم ما شده است همان خاطرات خاک گرفته.

پا نوشت ها:

1-      یکی از بخشهای منطقه عملیاتی فتح المبین

2-      یکی از بخشهای منطقه عملیاتی فتح المبین

3-      محل پست ایست و بازرسی شبه نظامیان فالانژ در حومه بیروت که احمد متوسلیان و یارانش در همین مکان ربوده شدند

4-      مسیح کردستان؛ لقب شهید محمد بروجردی، رجوع کنید به کتاب آذرخش مهاجر اثر حسین بهزاد؛ بخش خاطره شهادت بروجردی و رسیدن خبر به احمد متوسلیان

5-      رجوع شود به همان کتاب قبلی؛ خاطره در انتهای افق

بعد التحریر: کاش می شد درباره او نوشت. اما یادش قلم می شکند و کمر. شاید دیگران بتوانند بگویند و این قلم بتواند روایت کند، شاید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 16:0  توسط مصطفی حریری  | 

وقتی استاد مطهری در یکی از مساجد منبر می‌رفت، فردی اعتراض کرده بود که چرا این فرد را به این مسجد دعوت کرده‌اید؟! با آمدن او نور این مسجد می‌رود! این کسی است که کتاب "مسئله حجاب" را نوشته است!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 1:48  توسط مصطفی حریری  | 

سر چهار‌راه امیر‌اكرم دم ساندویچی ایستاده بودم. سه تا پسر از توی كوچه آمدند، افسری صدایشان كرد. دو تا در رفتند یكی‌شان را گرفتند. افسر جلو نرفت. پسر توی چنگ سرباز بود. حالا آورده بودش جلو. نمی‌دانم این چه نیرویی توی بازوی افسر بود و این چه خشمی بود كه وقتی افسر از دور كوبید توی گوش پسر، پسر مثل بزغاله از جا كنده شد و وارو زد و سكندری خورد و غلتید و مثل خمیر پهن شد كف پیاده‌رو. افسر بالای سرش ایستاده بود. سرباز با قنداق تفنگ كوبید توی كمرش. پسر بلند شد. دقیق درست جای پنج انگشت افسر روی صورت پسر مانده بود. افسر جلو رفت و سقلمه‌ای زد زیر چانه‌اش و گفت: «برو ته كوچه، باز بگو. برو! مردی اینجا بگو!» پسر سرش را پائین انداخت و آهسته رفت و بعد وقتی رسید وسط كوچه برگشت و داد زد: «بگو مرگ بر شاه!» و دوید و گم شد. افسر برگشت به من نگاه كرد.»

پانوشت: شاید بهتر بود این مطلب را می گذاشتم برای روزهای بهمن ماه٬ به هر حال قسمت بود تا .... بگذریم٬ "لحظه های انقلاب" محمود گلابدره ای بدون اغراق اثری بی نظیر در حوزه ادبیات انقلاب است. هم رمان است هم تاریخ شفاهی و هم روزشمار انقلاب است. گلابدره ای خیابانهای تهران را در ماههای اوج انقلاب ۵۷ به تصویر کشیده است. گلابدره ای شاگرد آقا جلال است و این یعنی حتی زبان "لحظه های انقلاب" هم مستند است.انگار که تمام لحظات و آدمها جلوی چشمانت رژه می روند.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 23:36  توسط مصطفی حریری  | 

می‌دونید حضرت، شما جوونید، می‌رسید به سن ما. توی این ولایت و شرایط كار ـ آدم صاحب‌قلم رو سر یك دوراهی میذارن كه یك راهش به نیماست و یك راهش به خانلری.
یكیش به فضاحت رفاه زندگی و ته چاه ویل قدرته، یكیش ته چاه انزوای سكوت [مثل نیما].
من نمی‌خوام هیچ‌كدوم از این دو تا باشم. من اگه نیما رو به دقت دیدم آینده‌ام رو دیدم. اما من نمی‌خوام نیما بشم. نخواهم هم شد؛ عالم و عامد. این دو راهه رو همه جوونا باید متوجهش باشند یعنی یا خرت می‌كنند، سوار قدرتت می‌كنند. آن‌وقت عقابت میاد زاغ می‌شه [كنایه به شعر عقاب سروده ناتل خانلری یا نیما رو چنان بهش سخت می‌گیرند كه حقیر میشه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 1:47  توسط مصطفی حریری  | 

 سالگرد شهادت سید مرتضی آوینی سالن حجاب، سال ۸۳ . آنقدر حرفها تکراری است که نمی شود خودت را به صندلی بچسبانی و به زور گش دهی،بیرون از سالن اما همهمه ای است. هر گوشه ای کسی معرکه گرفته است. حمید داوود آبادی،وحید جلیلی گوشه ای از سالن هم حاج سعید قاسمی مثل همیشه بچه ها را دور خودش جمع کرده و هر چند لحظه یک بار صدای خنده بلند می شود. سید محمد آوینی بالاخره پیدایش می شود.تنها نیست پیرمردی به همراهش آمده، به چهره اش که نگاه می کنی دلت باز می شود، مثل همه پیرمرد های قدیمی محل، همانهایی که زمانی برکت کوچه پس کوچه ها بودند، جلیلی سقلمه می زند"حواست باشد پدر سید مرتضی اوینی است" اما فرصتی دست نمی دهد تا حدود یک هفته بعد آن هم تلفنی و به همین کوتاهی که می بینید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 2:19  توسط مصطفی حریری  |