گاهی اوقات نمی توانی در مورد هیچ چیز به جزم و یقین صحبت کنی،گاهی همه آنچه مشهورات زمانه ی تو است با حقیقت مکتوم در تضاد می افتد یا اقلاً آن چیزی نیست که تو سال ها شنیده ای و برایت تایید کرده اند که چنین و چنان.
آن روز وقتی قرار شد یک پرونده را دوباره باز کنم، شاید این فکر بود که بعضی چیزهایی که در این بازگشایی پرونده به آن بر می خورم، مخالف آن چیزهایی باشد که با شنیده های رسمی متفاوتند؛ اما نه تا به این اندازه. ماجرا بر می گشت به یک گفتگوی مطبوعاتی ساده درباره یک فیلم، کارگردانش امد و نشستیم تا گپی بزنیم و حاصلش بشود سیاه کردن چند صفحه ای از کاغذهای کاهی یک مجله،یکی دو هفته ای پس از پایان جشنواره فیلم فجر بود.
قرار نبود اتفاق جدیدی بیفتد، قرار بود چند دقیقه ای درباره فیلم اش بگوید که در خرابه های جنگ سی وسه روزه ساخته شده و تمام. اما یک دفعه خاطراتش مثل بچه های هفت هشت ساله، دوید میانه ی حرف؛ و ما ماندیم باز شدن دفتری جدید.
برگشتیم درست به سی سال پیش، به مهندس سمیعی، که می گفتند لیبرال مسلک بوده- که الله اعلم- به بهشتی که بعد ها اسم اش در ماجرای فارابی ماندگار شد، به بهروز افخمی که آن روزها فقط پشت میز موویلای سازمان صدا و سیما می نشست و ... و این طور می شود که چند روایت غریب همه روایت های معتبر تو را به هم می ریزد و بعد تو می مانی و هزاران روایت غریب و صدها روایتی که حالا نا معتبر شده.
تو می مانی با بچه های دانشجویی که سال های اول انقلاب دوربین دست گرفتن را در "تل فیلم " کرده اند و البته همانجا ادبیات را هم از "جواد محدثی" و اندیشیدن را از "محمد رضای حکیمی" آموخته اند و حالا اکثرشان را نه گرد پیری که غبار فراموشی در بر گرفته، حرفهایی دارند که وقتی می شنوی با حالت تهوع از دفتر "محمد علی فارسی" مستند ساز می گریزی، نه تهوع از حرفهایش که حالت از همه مشهورات به هم می خورد. از همه جزمیات- اگر این یعنی نسبی گرا شدن، بد نیست در زمانه ای که تمام اطراف و اکناف را دروغ و شعار گرفته اندکی و فقط اندکی نسبی اندیشید تا اقلا اندکی دروغ ها را باور کنی.
حالا بعد از چند ماه و بعد از این که خیلی ها را مانند عتیقه از زیر خروارها خاک روزمرگی بیرون کشیده ای و مثل مستنطق وادار به قصه گویی شان کرده ای باز در می مانی.
****
نمایشگاه رسانه های دیجیتال به یکی از غرفه ها تذکر دادم که این تصویری که از ترور پخش می کنی اندکی خشونتش بالاست و شاید مناسب یک پخش عمومی نباشد. تصویر مربوط به جنگ های داخلی لبنان بود، نمی دانم چه شد که کار به روایت کشید، می شناختمش،اندکی تند مزاج است، و گاه این تند مزاجی را با انقلابی گری اشتباه می گیرد، البته به کاری می کند اعتقاد راسخ دارد ... دستم را گرفت و گفت می دانی اصلا یکی از کسانی که خون به دل آوینی کرد همین ابراهیم حاتمی کیا بود. هنوز حرف در دهانم نگشته بود که این یکی چرا که گفت فقط کیفش را در روایت می گذاشت و می رفت، باز خشک شدم،تمام دنیا گرد سرم می چرخید باید گیج می شدم؟ اما او را می شناختم، دوستش دارم به خاطر اعتقادش، در مسند قاضی اش نمی پسندم؛ و گفت محمد علی فارسی هم، باز امان نداد که بپرسم چرا؛"کسی که بگوید مستند می سازم تا نانی بخورم عاقبتش معلوم است" خندیدم،باز هم اشتباه نکرده بودم، می شناختمش، خندیدم: که من هم همین طورم پس اوضاعم معلوم است.
****
کاش می شد در تمام مشهورات را گل گرفت، شاید مشهورات به آن اندازه معتبرند که صاحبان قدرت بخواهند اما مشهورات تاریخ چه بالاخره کودکی پیدا خواهد شد تا مشهور لباس پادشاه را به مسخره بگیرد.
پینوشت: ماجرای روایت، روایت در این یادداشت اولی خیلی گنگ است، بیشتر به روضه خوانی می ماند، شاید پس از این بشود کمی این مظلوم نمایی را کنار گذاشت و به اصل موضوع پرداخت.
