هفته نامه شهروند امروز به سردبیری داماد جناب "ع.باقی" یکی از پرونده های اصلی هفتگی اش را به مقوله "تظاهر به ساده زیستی" اختصاص داده است. چند مصاحبه و یادداشت و خاطره به اضافه یکی دو "نیمه پنهان" به سبک پاورقی های کیهان که در آنها پرده از چهره ریا کار و دو روی رهبر کره شمالی برداشته شده است.

پرونده شهروند امروز آنقدر نکته خواندنی دارد که شاید در این کوتاه نشود به همه آن پرداخت اما اگر فرصت خواندن همه اظهار نظرات را ندارید خاطرات جناب عباس عبدی را از دست ندهید.
بد نیست دوستانی که ایشان را نمی شناسند و یا فقط از حضرت عبدی سوابق دوران تصدی سید محمد خاتمی را به یاد دارند بدانند که عباس عبدی یکی از اعضای فعال "دانشجویان پیرو خط امام" و از کسانی بود که از دیوار بی اعتمادی بالا رفت تا استکبار جهانی را سر جای خودش بنشاند- هر چند بعدها از این که از دیوار راست بالا رفته پشیمان شد و حس کرد که جوانی کرده و چه فرصت هایی را با این شیطنتش به باد داده!- و البته بعدها هم در همان سال های دهه 60 از جماعتی به شمار می آمد که به چپ مسلمان معروف شدند.
ای کاش خوانندگان یادداشت های ژورنالیستی فرصت داشتند و حال و حوصله ای، تا سری به کتابخانه ها و آرشیو ها بزنند و نگاهی به مقالات و یادداشت ها و سخنرانی های آتشین – و انصافا انقلابی- چپ های مسلمان در نشریات سال های دهه اول انقلاب بیندازند. حمایت از مستضعفین، مبارزه با سرمایه داری، مبارزه با استکبار، صدور انقلاب و البته تذکر و توصیه همیشگی آنها به حاکمان؛ یعنی "ساده زیستی".
" انقلاب شد با روحیه ای مملو از ساده زیستی و چنان شد که بسیاری از افراد از فرط خجالت حتی رویشان نمی شد اتومبیل شیک خود را به خیابان بیاورند و لوازم بسته بندی و به پستوخانه ها منتقل شد، زیرا که از چشم غره های مردم در امان نبودند. ابتدا مردم را گروه گروه به کاخ های سعد آباد و نیاوران می بردند تا بدانند خاندان شاه در چه کاخ هایی زندگی می کردند و چه تجملاتی داشته اند کاخ هایی که امروز در برابر تجمل خانه های عده ای محلی از اعراب ندارند."
یکی از سجیای اخلاقی جناب عبدی در نقل این خاطرات صراحت و صداقت ایشان است که متاسفانه در برخی از سطور رعایتش فراموش شده ، خواننده با نقلی بیهقی وار روبرو می شود به طوری که اگر کسی ایشان و زمان مورد نظرشان را نشناسد و نداند گمان خواهد برد عباس عبدی از دوره ای بس دور سخن می گوید، که پدر پدر بزرگش نیز هنوز متولد نشده است. و البته تواضع ایشان هم به هیچ وجه اجازه نمی دهد تا به خود سهمی هر چند اندک از حوادث تاریخی اختصاص دهد. فعل ها " می بردند" و "می خوردند" و... می شود و آقای عبدی یا بهتر بگوییم دانای کل قصه هم تنها به نگاه کردن اکتفا کرده است. حتی سخنی هم از عقیده شخصی وی در آن سال ها به میان نمی آید؛ و اینکه اگر اشتباه می کرده اند دلیل اش چه بوده و حالا چگونه هدایت شده اند!
در جایی دیگر جناب عبدی اشاراتی دارند روان شناسانه، به مقوله ساده زیستی؛ که تسلط شان را به روش تحلیل "زیگموند فروید" نشان می دهد:
"برخی با رغبت و اختیار ساده زیست بودند یا شدند، برخی هم از روی ریا و دورویی با جماعت همرنگ شدند و در نهایت ارضای تجملات یا سرکوب شد و یا به پشت پرده رفت."
بلافاصله هم یک نمونه مطالعاتی یا به بیان فرنگی آن "case study" را هم در قالب خاطره معرفی می کنند که مربوط می شود به جریان جشن عروسی خانم ابتکار و بعدها فرزند خانم ابتکار. و البته نتیجه گیری فرویدی می ماند برای بعد از اینکه خواننده "با فضای آن روزها آشنا شد" و نوبت به دولت آقای هاشمی رفسنجانی رسید:
" تمام تمایلات سرکوب شده چون غده های چرکین سر باز کرد و جامعه این بار از این طرف بام افتاد."
با این همه توصیفات عبدی از دوره هاشمی هم خواندنی است. عبدی طرح "مانور تجمل" هاشمی را نیز " حداقل در اخلاق انقلابی مذموم" می داند؛ اما همان طور که اشاره کردیم، ساده زیستی را موجب خفه شدن خواسته های طبیعی بشری معرفی می کند که سبب عقده ای شدن علاقه مندان به تجمل شده و همین می شود که در دوره سازندگی خودشان را با تجمل خفه می کنند. پس همه مشکلات به همان ساده زیستی اول انقلاب بر می گردد.
عبدی در پایان نقل خاطرات و افشاگری هایش باز هم یک تحلیل ارائه می دهد، آن هم از نوع سیاسی و جامعه شناختی. خلاصه نظریه آقای عبدی این است که وقتی نخبگان در راس یک جامعه به دلیل ضعیف شدن ارتباط شان با مردم، خود نیز دچار ضعف می شوند، می کوشند با زرق و برق تجملات، نقاط ضعف شان را بپوشانند. اما در ادامه متذکر می شود که همیشه تجملات ماشین لوکس و .. نیست، بستگی به اوضاع اجتماعی و اقتصادی جامعه دارد، بطور مثال از دیدگاه ایشان در شرایطی مثل شرایط حال طرح ساده زیستی خود نوعی تجمل به حساب می آید آن هم از نوع معنویش تا ضعف ها را بپوشاند. و باز هم مردم می شوند مرغ عزا و عروسی!
اما چند سوال:
- اول اینکه جناب عبدی مشخص نکردند که بالاخره این مردم اگر بخواهند مرغ عزا و عروسی نباشند و در عین حال ریاکار نشوند، دو رو نباشند، هزار جور عقده و دمل چرکی نگیرند که ده سال بعد سرباز کند و .. چه باید بکنند. ساده زیست تجمل گرا باشند یا تجمل گرای ساده زیست و یا هر دو؟
- دوم اینکه ایشان مشخص نکردند حدود ساده زیستی چقدر است؟ ماشین لوکس چند صد میلیونی اشکال دارد؟ یا ندارد؟ اگر فلان لوستر چندین میلیونی را استفاده نکنند آیا باز هم باعث دمل می شود؟
- سوم این که در چه صورتی ممکن است که ساده زیستی و ترویج آن خودش تجمل گرایی محسوب نشود. لطفا صریحا بگویند که کدام کاندیدای ریاست جمهوری اگر تبلیغ ساده زیستی را عنوان کنند؛ خطر "ساده زیستی تجمل گرا" رفع می شود.
- چهارم اینکه تکلیف جماعت ساده زیستی که در دوره دولت سازندگی هر چه سعی کردند تا از آن طرف بام بیفتند و تجمل گرا شوند ممکن نشد چیست؟ آیا آنها هم به دمل و عقده خود تجمل گرا بینی مبتلا می شوند؟ آیا می توانند ساده زیستی شان را از نوع "ساده زیستی تجمل گرا" محسوب کنند و جلوی سر و همسر فخر بفروشند که اگر نان برای خوردن ندارند این خودش یک نوع تجمل گرایی است؟
بد نیست دوستانی که ایشان را نمی شناسند و یا فقط از حضرت عبدی سوابق دوران تصدی سید محمد خاتمی را به یاد دارند بدانند که عباس عبدی یکی از اعضای فعال "دانشجویان پیرو خط امام" و از کسانی بود که از دیوار بی اعتمادی بالا رفت تا استکبار جهانی را سر جای خودش بنشاند- هر چند بعدها از این که از دیوار راست بالا رفته پشیمان شد و حس کرد که جوانی کرده و چه فرصت هایی را با این شیطنتش به باد داده!- و البته بعدها هم در همان سال های دهه 60 از جماعتی به شمار می آمد که به چپ مسلمان معروف شدند.
ای کاش خوانندگان یادداشت های ژورنالیستی فرصت داشتند و حال و حوصله ای، تا سری به کتابخانه ها و آرشیو ها بزنند و نگاهی به مقالات و یادداشت ها و سخنرانی های آتشین – و انصافا انقلابی- چپ های مسلمان در نشریات سال های دهه اول انقلاب بیندازند. حمایت از مستضعفین، مبارزه با سرمایه داری، مبارزه با استکبار، صدور انقلاب و البته تذکر و توصیه همیشگی آنها به حاکمان؛ یعنی "ساده زیستی".
" انقلاب شد با روحیه ای مملو از ساده زیستی و چنان شد که بسیاری از افراد از فرط خجالت حتی رویشان نمی شد اتومبیل شیک خود را به خیابان بیاورند و لوازم بسته بندی و به پستوخانه ها منتقل شد، زیرا که از چشم غره های مردم در امان نبودند. ابتدا مردم را گروه گروه به کاخ های سعد آباد و نیاوران می بردند تا بدانند خاندان شاه در چه کاخ هایی زندگی می کردند و چه تجملاتی داشته اند کاخ هایی که امروز در برابر تجمل خانه های عده ای محلی از اعراب ندارند."
یکی از سجیای اخلاقی جناب عبدی در نقل این خاطرات صراحت و صداقت ایشان است که متاسفانه در برخی از سطور رعایتش فراموش شده ، خواننده با نقلی بیهقی وار روبرو می شود به طوری که اگر کسی ایشان و زمان مورد نظرشان را نشناسد و نداند گمان خواهد برد عباس عبدی از دوره ای بس دور سخن می گوید، که پدر پدر بزرگش نیز هنوز متولد نشده است. و البته تواضع ایشان هم به هیچ وجه اجازه نمی دهد تا به خود سهمی هر چند اندک از حوادث تاریخی اختصاص دهد. فعل ها " می بردند" و "می خوردند" و... می شود و آقای عبدی یا بهتر بگوییم دانای کل قصه هم تنها به نگاه کردن اکتفا کرده است. حتی سخنی هم از عقیده شخصی وی در آن سال ها به میان نمی آید؛ و اینکه اگر اشتباه می کرده اند دلیل اش چه بوده و حالا چگونه هدایت شده اند!
در جایی دیگر جناب عبدی اشاراتی دارند روان شناسانه، به مقوله ساده زیستی؛ که تسلط شان را به روش تحلیل "زیگموند فروید" نشان می دهد:
"برخی با رغبت و اختیار ساده زیست بودند یا شدند، برخی هم از روی ریا و دورویی با جماعت همرنگ شدند و در نهایت ارضای تجملات یا سرکوب شد و یا به پشت پرده رفت."
بلافاصله هم یک نمونه مطالعاتی یا به بیان فرنگی آن "case study" را هم در قالب خاطره معرفی می کنند که مربوط می شود به جریان جشن عروسی خانم ابتکار و بعدها فرزند خانم ابتکار. و البته نتیجه گیری فرویدی می ماند برای بعد از اینکه خواننده "با فضای آن روزها آشنا شد" و نوبت به دولت آقای هاشمی رفسنجانی رسید:
" تمام تمایلات سرکوب شده چون غده های چرکین سر باز کرد و جامعه این بار از این طرف بام افتاد."
با این همه توصیفات عبدی از دوره هاشمی هم خواندنی است. عبدی طرح "مانور تجمل" هاشمی را نیز " حداقل در اخلاق انقلابی مذموم" می داند؛ اما همان طور که اشاره کردیم، ساده زیستی را موجب خفه شدن خواسته های طبیعی بشری معرفی می کند که سبب عقده ای شدن علاقه مندان به تجمل شده و همین می شود که در دوره سازندگی خودشان را با تجمل خفه می کنند. پس همه مشکلات به همان ساده زیستی اول انقلاب بر می گردد.
عبدی در پایان نقل خاطرات و افشاگری هایش باز هم یک تحلیل ارائه می دهد، آن هم از نوع سیاسی و جامعه شناختی. خلاصه نظریه آقای عبدی این است که وقتی نخبگان در راس یک جامعه به دلیل ضعیف شدن ارتباط شان با مردم، خود نیز دچار ضعف می شوند، می کوشند با زرق و برق تجملات، نقاط ضعف شان را بپوشانند. اما در ادامه متذکر می شود که همیشه تجملات ماشین لوکس و .. نیست، بستگی به اوضاع اجتماعی و اقتصادی جامعه دارد، بطور مثال از دیدگاه ایشان در شرایطی مثل شرایط حال طرح ساده زیستی خود نوعی تجمل به حساب می آید آن هم از نوع معنویش تا ضعف ها را بپوشاند. و باز هم مردم می شوند مرغ عزا و عروسی!
اما چند سوال:
- اول اینکه جناب عبدی مشخص نکردند که بالاخره این مردم اگر بخواهند مرغ عزا و عروسی نباشند و در عین حال ریاکار نشوند، دو رو نباشند، هزار جور عقده و دمل چرکی نگیرند که ده سال بعد سرباز کند و .. چه باید بکنند. ساده زیست تجمل گرا باشند یا تجمل گرای ساده زیست و یا هر دو؟
- دوم اینکه ایشان مشخص نکردند حدود ساده زیستی چقدر است؟ ماشین لوکس چند صد میلیونی اشکال دارد؟ یا ندارد؟ اگر فلان لوستر چندین میلیونی را استفاده نکنند آیا باز هم باعث دمل می شود؟
- سوم این که در چه صورتی ممکن است که ساده زیستی و ترویج آن خودش تجمل گرایی محسوب نشود. لطفا صریحا بگویند که کدام کاندیدای ریاست جمهوری اگر تبلیغ ساده زیستی را عنوان کنند؛ خطر "ساده زیستی تجمل گرا" رفع می شود.
- چهارم اینکه تکلیف جماعت ساده زیستی که در دوره دولت سازندگی هر چه سعی کردند تا از آن طرف بام بیفتند و تجمل گرا شوند ممکن نشد چیست؟ آیا آنها هم به دمل و عقده خود تجمل گرا بینی مبتلا می شوند؟ آیا می توانند ساده زیستی شان را از نوع "ساده زیستی تجمل گرا" محسوب کنند و جلوی سر و همسر فخر بفروشند که اگر نان برای خوردن ندارند این خودش یک نوع تجمل گرایی است؟
پانوشت:
۱- باز هم این مثنوی تاخیر شد.
۲- در شرح و بسط بند یکم: اساسا تعطیلی عدالتخانه من را بر آن داشت تا به سلک وبلاگ نویسان در آیم، اما بد نیست که این وبلاگ هر از چند گاهی رونقکی داشته باشد.
۳- یادداشت حاضر هم از سلسله مطالبی در عدالتخانه است.
۴- و دیگر هیچ..
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 3:2  توسط مصطفی حریری
|
