گفتم توهیچ جا نیستی و باور کن که نیستی جز بر تابلوی قنادی پدرت و حالا بر تابلوی پادگان خاموش و غریب دو کوهه. و من مانده ام و یک اسم. من مانده ام و کوهی خاطرات خاک خورده ی مشتی مجنون بیابانی؛ که خودشان هم نمی دانند کجای تاریخ جا مانده اند و ساعتشان در کدام لحظه از حرکت باز ایستاده. من مانده ام و اشک های تو برای حسین قجه ای که پیشانی اش را برای اثبات مظلومیت اش به تو سوراخ شده هدیه داد. یادت هست؟
من مانده ام و زندان غربت کردستان آن زمان که مسیحش4 را این بار به واقع به صلیب کشیدند. من مانده ام و آن بسیجی که کشان کشان بالای بلندی کشاندیش و افق را و جای علمش را به او نشان دادی5. علمدار! پس کجاست علَم؟
باز هم چهار راه سیروس و قنادی پدرت" متوسلیان یزدی" شده است آینه دق! و همین، خدا را شکر که تو را اتوبان نکرده اند، خدا را شکر که میدان و مدرسه نشده ای؛ خدا را شکر که یک سره از یادها رفته ای، رفته ای و به تاریخ پیوسته. حتی تاریخ هم دربرابرت سکوت کرده و سهم ما شده است همان خاطرات خاک گرفته.
پا نوشت ها:
1- یکی از بخشهای منطقه عملیاتی فتح المبین
2- یکی از بخشهای منطقه عملیاتی فتح المبین
3- محل پست ایست و بازرسی شبه نظامیان فالانژ در حومه بیروت که احمد متوسلیان و یارانش در همین مکان ربوده شدند
4- مسیح کردستان؛ لقب شهید محمد بروجردی، رجوع کنید به کتاب آذرخش مهاجر اثر حسین بهزاد؛ بخش خاطره شهادت بروجردی و رسیدن خبر به احمد متوسلیان
5- رجوع شود به همان کتاب قبلی؛ خاطره در انتهای افق
بعد التحریر: کاش می شد درباره او نوشت. اما یادش قلم می شکند و کمر. شاید دیگران بتوانند بگویند و این قلم بتواند روایت کند، شاید.
