
نوشته بود بیا! همین. نمی دانم شاید این را هم ننوشته بود.فقط وقتی پیرمرد نامه اش را خواند فهمید... همه چیز را فهمید. انگار همه کلماتش دور سرش می چرخید. انگار که همه اسمان بر سرش آوار شده بود. انگار شب اول قبرش رسیده بود، وزن همه خاک گور را روی سرش حس می کرد. نفسش بند آمده بود.
نامه نبود، آتش بود. از کلمه هایش گلوله های آتش بیرون می زد و مستقیم جگر پیرمرد را جزغاله می کرد. اصلا تمام وجودش گر گرفته بود. انگار آتش نامه همه آب بدنش را تبخیر کرده بود. لبهایش خشک شده بود...
باز هم نمی دانم چقدر طول کشید که خودش را به او رساند، ولی هر چه بود تا او را ندید لبهایش تر نشد، لبهای پیرمرد خیس شد، شاید باران می آمد.
پیرمرد می لرزید، همان موقع که لبهایش بالاخره خیس شده بود، همان موقع که خودش را به او رساند. همان موقع که...
حالا می خواست حرف بزند، اما باز لبهایش خیس شد، شاید نتوانست چیزی بگوید انگار تمام لغاتی را که بلد بود در تمام سالهای طولانی زندگی اش یکباره از کف حافظه داده بود. فقط یک جمله یادش مانده بود: همان جمله ای که اول نامه اش نوشته بود، همانی که از کلمه کلمه اش گلوله آتش بیرون زده بود: "من الغریب الی الحبیب"
***
ما همه بی غیرتیم
آینه در کربلاست
