تبليغاتX
ناروزنامه نگار

ناروزنامه نگار

آدم آورد بدین دیر خراب آبادم

من البته هیچ‌گاه از نتایج جایزه‌ی گلشیری شگفت‌زده نشده‌ام. در واقع پیش‌بینی‌پذیرترین جایزه‌های ادبی این سال‌ها برای من همواره همین جایزه‌ی گلشیری بوده است. هرگز فهرست عریض و طویل داوران مقدماتی و نهایی آن باعث نشده تا در پیش‌بینی یا حدس خودم ذره‌ای تردید کنم. بیانیه‌های این جایزه هم در باور من نسبت به معین بودن برندگان، دست کم معین بودن نسبی آن‌ها مدت‌ها قبل از داوری، تغییری ایجاد نکرده است. غیب‌گو نیستم اما آن قدر هم از مرحله پرت نیستم که ندانم گاهی ادبیات چه گونه در لعابی از روشنفکری و بازی‌های به ظاهر دموکراتیک در مسلخ قبیله‌گری سلاخی می‌شود. دو سال قبل هم جوایز را حدس زدم و پارسال هم. اگرجای شگفتی باشد، این است که چرا برخی امسال داوری این جایزه را برنتابیده‌اند.

پانوشت:یادداشت استاد مصطفی مستور را که در سایت خوابگرد دیدم حیفم آمد مطلبی غیر از آن را امشب روی وبلاگ بگذارم.قدیم ها می گفتند هر کسی از نوع زندگی اش معلوم است که سر سفره پدر و مادرش بزرگ شده است.

مستور شعار نمی دهد٬ ادعایش هم مانند خیلی ها گوش فلک را پر نکرده است. روزی پنج بار هم به نیت نمازهای پنج گانه درباره نویسندگان خودفروخته روشنفکر! افشاگری نمی کند و سرشان را به طاق نقد نمی کوبد٬ از اینها گذشته آدمهای کتابش هم آدمهایی معمولیند٬ و راست و چپ وسط داستانهای کوتاهش سجاده آب نمی کشند.

اما مستور٬ بچه مسلمان است٬ باور کنید از مذهبی بودنش هم-مثل خیلی ها- خجالت نمی کشد. ای کاش خیلی ها می فهمیدند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 0:56  توسط مصطفی حریری  | 

سر چهار‌راه امیر‌اكرم دم ساندویچی ایستاده بودم. سه تا پسر از توی كوچه آمدند، افسری صدایشان كرد. دو تا در رفتند یكی‌شان را گرفتند. افسر جلو نرفت. پسر توی چنگ سرباز بود. حالا آورده بودش جلو. نمی‌دانم این چه نیرویی توی بازوی افسر بود و این چه خشمی بود كه وقتی افسر از دور كوبید توی گوش پسر، پسر مثل بزغاله از جا كنده شد و وارو زد و سكندری خورد و غلتید و مثل خمیر پهن شد كف پیاده‌رو. افسر بالای سرش ایستاده بود. سرباز با قنداق تفنگ كوبید توی كمرش. پسر بلند شد. دقیق درست جای پنج انگشت افسر روی صورت پسر مانده بود. افسر جلو رفت و سقلمه‌ای زد زیر چانه‌اش و گفت: «برو ته كوچه، باز بگو. برو! مردی اینجا بگو!» پسر سرش را پائین انداخت و آهسته رفت و بعد وقتی رسید وسط كوچه برگشت و داد زد: «بگو مرگ بر شاه!» و دوید و گم شد. افسر برگشت به من نگاه كرد.»

پانوشت: شاید بهتر بود این مطلب را می گذاشتم برای روزهای بهمن ماه٬ به هر حال قسمت بود تا .... بگذریم٬ "لحظه های انقلاب" محمود گلابدره ای بدون اغراق اثری بی نظیر در حوزه ادبیات انقلاب است. هم رمان است هم تاریخ شفاهی و هم روزشمار انقلاب است. گلابدره ای خیابانهای تهران را در ماههای اوج انقلاب ۵۷ به تصویر کشیده است. گلابدره ای شاگرد آقا جلال است و این یعنی حتی زبان "لحظه های انقلاب" هم مستند است.انگار که تمام لحظات و آدمها جلوی چشمانت رژه می روند.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 23:36  توسط مصطفی حریری  | 

 

«شیر سنگی» نام مستندی راجع به محرومیت یكی از روستاهای غرب كشور است و این یكی از صدها و هزارها روستایی است كه از نعمت برق برای تماشای برنامه‌های صدا و سیما محروم است. و این فقط یكی از محرومیتهای چنین روستاهایی است.
وحید چاووش ـ كارگردان برنامه ـ حرفهایی زده یأس‌آلود و امیدآفرین.

پانوشت: شبکه سه سیما یکی دو سال پیش در یکی از ساعتهای پر بیننده خود مستندی را پخش کرد که هم از فنی خوش ساخت بود و هم از لحاظ مفهومی جزء آثاری بود که سالهاست خبری از آن در سیما نیست. نام وحید چاووش در انتهای این اثر ما را به صرافت انداخت که داستان شیر سنگی را تک نگاری کنیم٬ اما فرآیند پیدا کردن چاووش کارگردان این اثر چند ماهی طول کشید٬ درست فهمیده بودیم او از برنامه سازان رسمی تلوزیون نبود(البته امیدوارم این مستند را دیده باشید!)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 3:28  توسط مصطفی حریری  | 

می‌دونید حضرت، شما جوونید، می‌رسید به سن ما. توی این ولایت و شرایط كار ـ آدم صاحب‌قلم رو سر یك دوراهی میذارن كه یك راهش به نیماست و یك راهش به خانلری.
یكیش به فضاحت رفاه زندگی و ته چاه ویل قدرته، یكیش ته چاه انزوای سكوت [مثل نیما].
من نمی‌خوام هیچ‌كدوم از این دو تا باشم. من اگه نیما رو به دقت دیدم آینده‌ام رو دیدم. اما من نمی‌خوام نیما بشم. نخواهم هم شد؛ عالم و عامد. این دو راهه رو همه جوونا باید متوجهش باشند یعنی یا خرت می‌كنند، سوار قدرتت می‌كنند. آن‌وقت عقابت میاد زاغ می‌شه [كنایه به شعر عقاب سروده ناتل خانلری یا نیما رو چنان بهش سخت می‌گیرند كه حقیر میشه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 1:47  توسط مصطفی حریری  | 

چه کار مزخرفی است این وبلاگ نویسی!!

البته باید کپی رایت را رعایت کرد٬ کپی رایت این جمله هم به نام رضا امیرخانی در رمان "من او" ثبت شده٬ هر چند آنجا به جای وبلاگ نویسی گفته است نویسندگی....

اما از این تعارفات که بگذریم بی خود تر از این یک کار پیدا نمی شود٬ بخصوص اگر ساعت سه و نیم نیمه شب بی خوابی به سرت بزند و بیایی بنشینی و بنویسی٬ بخصوص اگر تا بوق سگ کنار خیابان ایستاده باشی و گذشته ها را مثلا مرور کرده باشی و بخصوص اگر ...

به خاطر همین چیزهایش می گویم مزخرف است٬ مزخرف تر از روزنامه نگاری. آخر به کسی چه مربوط که من در زندگی خصوصی ام چه می کنم٬ چه اهمیتی دارد که دیشب من شام چه خوردم؟ یا دو ساعت پیش چه حسی داشته ام یا دو روز پیش چه اتفاقی برایم افتاده است.

یادش بخیر٬ استادی عزیز و بزرگوار می گفت روزی خانه ها اندرونی و بیرونی داشتند٬ بعد شدند آپارتمان که تنها میان کوچه و اندرونی خانه - یعنی خصوصی ترین بخش آن تنها یک در حایل شد و حالا  آپارتمان ها فلت می شوند و پس فردا استودیو.

زندگی خصوصی توی سرش بخورد٬ ریاکاری از همه وجناتش پیداست. می نویسی تا بخوانند و بشنسانندت و آخر هم کلی تعریف کنند و تو نیشت را تا بناگوش باز کنی که"این منم طاووس علیین شده" دیگر بیچاره حواسش نیست او را به بازی گرفته اند که بازی کند درباره خودش بنویسد٬به خودش مشغول باشد و حدیث نفس خود را دامن بزند تا به آنچه باید بیاندیشد حتی لحظه ای فکر نکند.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 3:45  توسط مصطفی حریری  |