تبليغاتX
ناروزنامه نگار
آدم آورد بدین دیر خراب آبادم (عضو حلقه وبلاگ نویسان خیزشی)

روایتی از معصوم علیه السلام است با این مضمون که " الدنیا راس کل خطیئه" دنیاطلبی سر منشاء همه لغزش ها است. این تعبیر خود برای توصیف فساد فرهنگی در هر دو وجه آن – فساد در محتوا و جسم فرهنگ- کافی است. دنیا طلبی اگر وارد بدنه و جسم نهادها و دستگاه های فرهنگی گردد، نتیجه اولیه و کوتاه مدت آن عملکرد فشل دستگاه و نتیجه بلند مدت آن تغییر محتوای تولیدی فرهنگی به تناسب سمت و سویی است که بدنه در آن جهت حرکت می کند. به عبارت بهتر این امکان وجود ندارد که بدنه یک نهاد فرهنگی به سمت دنیاطلبی و مظاهر آن گرایش پیدا کنند و حاصل فعالیت آن در جهت عکس باشد، چه، از کوزه همان برون تراود که در اوست.

حال باید به متن اتفاق بر گردیم. گفتیم جریان فساد فرهنگی در جامعه ایران پس از انقلاب دیرپا تر و موثر تر از فساد اقتصادی بوده است. در حقیقت این طور اشاره شد که اساسا همه انواع فساد ها از فسادهای اقتصادی گرفته تا سیاسی، اجتماعی و اخلاقی همه به نوعی مولود و نتیجه فساد در فرهنگ هستند.

این که یک مسوول در کشور دست به زد و بند، ویژه خواری و ... بزند ناشی از فرهنگی است که در جامعه جریان پیدا کرده ، اگر دقیق تر نگاه کنیم همیشه فرهنگ مصرفی و زیاده خواهی منجر به تولید بیشتر نخواهد شد – که در مورد تولید بیشتر و ذاتی بودن ارزش آن باید بیش از این تامل کرد- بلکه در حواشی خود فزون طلبی هایی را با خود دارد که گاه از خط قرمز های قانونی عبور می کند. بالاخره طمع داشتن هر چه بیشتر می کوشد که از حصار زمان نیز بگریزد و تا آن جا پیش می رود که فاصله میان آرزو و کامیابی را به حداقل برساند. از سوی دیگر وجود چنین تمایلاتی با همه گیر شدن خود به عنوان هنجار اجتماعی تبدیل شده و در فرهنگ اجتماعی تاثیر گذار شده و جایی برای خود دست و پا می کند. یک تعامل دو سویه رفتار فاسد و ساز و کار فرهنگی متناسب با آن برقرار می شود. از سویی رفاه طلبی و تجمل گرایی به فرهنگ غالب تبدیل می شوند و به عنوان ارزش تبلیغ و ترویج می شوند و از سوی دیگر تلاش لجام گسیخته برای دستیابی به آنها اولویت های دیگر فرهنگی را محو کرده و از صحنه خارج می کند.

این تعبیر امام – رحمه الله علیه – که تاکید می کنند، مبارزه با رفاه طلبی جور در نمی آید، ناظر بر همین مساله است؛ تضاد میان این دو اولویت باعث کنار رفتن یکی در صورت بروز دیگری می شود. حال اگر فساد رفتاری و فساد در انگیزه ها در خود دستگاههای فرهنگی اتفاق بیفتد سرعت غلبه فرهنگ جدید چندین برابر خواهد شد و به همین نسبت جامعه آمادگی لازم را برای پذیرش انواع دیگر فساد پیدا می کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 0:43  توسط مصطفی حریری | 

اگر برای دستگاه فرهنگی کشور روح و جسمی تصور کنیم، در چنین مدلی ساختار و بروکراسی اداری و اجرایی دستگاه فرهنگی نقش جسم و آنچه به عنوان فرهنگ و ماده کاری این دستگاه مورد توجه قرار می گیرد به عنوان روح خواهد بود. نکته مهم این جاست که این روح مختص به دستگاه فرهنگی نیست بلکه روح فرهنگ در تمام کالبد جامعه جریان دارد و همه بخش ها را از جمله سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را تحت تاثیر قرار می دهد. البته این را نباید از نظر دور داشت که در اغلب موارد رابطه ای عکس آنچه گفته شد برقرار می شود. به این معنا که این بخش های دیگر اجتماع هستند که در جایگاه فاعلیت قرار گرفته و به روح فرهنگ تاثیر می گذارند و به آن شکل می دهند. به هر حال در هر دو صورت این تاثیرات به صورت دو سویه اتفاق می افتد.

***

حال اگر فساد را به عنوان نوعی عارضه در نظر بگیریم این عارضه هم قادر است که جسم دستگاه های فرهنگی را هدف قرار دهد و هم بر روی روح تاثیرات شگرفی داشته باشد.عارضه اگر دستگاه بروکراتیک را گرفتار کند- که کرده است- تنها مانع از درست کار کردن این دستگاه خواهد شد، این می شود که دستگاه بروکراتیک فرهنگی کشور – نه فقط وزارت ارشاد که همه نهادهای متولی- بیش از این اکه تولید فرهنگی داشته باشند، حرف و حدیث دارند و رهنمود. خود چنین دستگاه هایی سنگی بر سر راه کار فرهنگی می شوند و الخ.

****

اگر چه نتایج این نوع عارضه نتایجی نامطلوب و گاه غیر قابل تحمل است، اما تاثیرات اش تنها بر فرایند تولید فرهنگی خلاصه می شود و اگر خود به یک فرهنگ تبدیل نشود – مانند فرهنگ ویژه خواری و باند بازی- که در این صورت پا در حریم روح خواهد گذارد، تاثیرات موضعی خواهد داشت.

با این همه موضوع در باره محتوای فرهنگی و یا همان روح فرهنگ متفاوت است. مساله ای که فراتر از دستگاههای فرهنگی است. روح فرهنگ یک ملت افق های فردا و خصوصیات مسیر و ویژگی های طی طرق را روشن می سازد؛ از همین نگاه است که تمام شئونات زندگی را تحت تاثیر قرار می دهد. از سیاست و اقتصاد گرفته است تا فرهنگ.

***

اجازه بدهید موضوع را با مثالی روشن تر سازیم. گاه ممکن است در یک نهاد فرهنگی- رسانه ای مانند صدا و سیما جسم این نهاد مورد توجه قرار گیرد. جسم چنین نهادی بدنه تولید کننده و ضوابط حاکم بر آن است. بروکراسی بیمار و مدیریت ناتوان می توانند روند تولید فرهنگی را کند کنند.ممکن است به خاطر شیوع فساد – خودخواسته یا غیر از آن- در این حوزه یک برنامه ساز مدتها از این اتاق به آن اتاق سرگردان باشد و در آخر از خیر همه چیز گذشته و کار را رها کند. این می شود شیوع فساد در بدنه. البته باید توجه داشت که شیوع فساد در بدنه آن گاه که ریشه دار شود و عمومیت پیدا کند محتوای فرهنگ را نیز تحت تاثیر قرار می دهد.

حال اگر ساخت برنامه های لوکس، در فضاهایی دور از واقعیت جامعه و در التهاب تبلیغ تجمل گرایی و مصرف محوری و یا ساخت برنامه هایی که به برداشت قشری و از دین دامن می زنند، به یک جریان غالب و جدی در نهادی مانند صدا و سیما  تبدیل شود، چنین فسادی – فساد از دیدگاه آرمانهای انقلاب- دامن گیر محتوای فرهنگی شده است. همچنین نباید نادیده گرفت که مشکل نه به اندازه قد و قامت یک نهاد رسانه ای که به اندازه قد و قامت همه ی نهادهایی است که وضعیتی آرمانی برای آنها در دل فرهنگ انقلاب تعریف شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 2:25  توسط مصطفی حریری | 

این روزها درباره مفاسد اقتصادی حرف و حدیث زیاد به میان آمده است؛ به خصوص این که دو برخورد موضوع را داغ تر کرده، منظورم برخورد با پالیزدار و عبدالله شهبازی است.یکی از روزنامه های شنبه صبح هم از قول هاشمی شاهرودی گفته بود که مفاسد اقتصادی را در بوق و کرنا کرده اند!

مقام معظم رهبری چند سال پیش مثالی می زدند – که اگر خاطرم باشد در مورد شبیخون فرهنگی بود، شاید هم نه- درباره ی طراری که قفل مغازه ای را می برید و ساده دلی از او پرسید چه می کنی گفت ساز می زنم، ساده دل با تعجب گفت این چه سازی است که صدا ندارد که دزد پاسخ داد صدایش فردا در خواهد آمد.

خدا می داند، ساز مفاسد فرهنگی کی کوک شد و کی زده شد که صدایش به صورت مفاسد اقتصادی و هزار جور مفسده ی دیگر در آمده است. می پرسید مفاسد فرهنگی دیگر چه صیغه ای است؟ پاسخ می شنوی که عقبی برادر!

دوباره برگردیم سر خط. فساد یعنی چه؟ فساد یعنی بر هم خوردن توازن، یعنی این که بعضی چیزها در جای خودشان نباشند تا منافع کسی تامین شود، یعنی تقدم روابط بر ضوابط، یعنی دگردیسی ضوابط برای هم خوانی با منفعت شخصی. یعنی کارها را طوری سامان بدهیم که جهت آب را به سوی ما برگرداند. یک کلام یعنب خر رنگ کن عصر ما. حالا بیاییم و ببنیم که مگر می شود در جامعه ای که فرهنگ درست و درمانی دارد بدون این که آب از آب تکان بخورد ، حقی را جا به جا کرد. برای جامعه ای که می داند در کجای تاریخ است و قرار است به کجا برود یعنی الفبای فرهنگش کامل است و می تواند ساخت هر کلمه ای را در حوزه زندگی تحلیل کند، نمی شود بر روی گنجشک مرده نام بلبل گذاشت. حالا باید اصل ماجرا را هدف گرفت تا بشود با بزک فروع آن ها را به جای اصول قالب کرد. کرم های فساد از همین نقطه در فرهنگ انقلاب نفوذ کردند تا زمینه را برای انواع مفاسد دیگر آماده سازند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:52  توسط مصطفی حریری | 

تصمیم بر این بود که در این پنجره هم تخته شود؛چرایش را باید در مشکل صاحب وبلاگ با بازیهای جدیدی جستجو کنید که در دوره و زمانه ی ما برای بازی دادن ذهن ها و اندیشه ها بافته شده اند.تا همه را به خودشان مشغول کنند، تا آخر و عاقبت ما چیزی از آخر و عاقبت نارسیس کم نداشته باشد. اگر بازی خوردن و خود شیفتگی را از دنیای وبلاگ بازی کنار بگذاریم برای کسانی که دستی هر چند کوتاه به خرمای رسانه دراز دارند، اندکی غیر منطقی است که وقت جدی را صرف پر کردن صفحات شخصی مجازی کنند. معمولا برای چنین افرادی وبلاگ نویسی فرصتی است برای سخن گفتن از چیزهایی که جایی در فضای رسمی رسانه ای که در آن کار می کنند ندارد. مانند یادداشت های شخصی و یا مطالبی خارج از حوزه ی کاریشان؛با این وصف و با توجه به این که محتوای این وبلاگ و فضایی که نویسنده در آن فعال بود کاملا مشابه بودند، لذا رها کردن این تک نوشته ها منطقی به نظر می آمد. اما چه باید کرد با اجبار زمانه؛ وقتی حرفهایی پیش می آید که در عین اهمیت روز به روز شخصی تر می شود و مخاطبانش خاص تر و روز به روز فضای رسانه ای برای طرح اش تنگ تر می گردند. چاره ای نیست جز قناعت به همین "یک کفه دست" فضای بر روی شبکه اینترنت و حرفهایی زمزمه وار.

***

امروز فرصتی پیش آمد برای دیدن تئاتر "کانال کمیل" که آنچنا که حافظه یاری می دهد این بار اولی نبود که اجرا می شود و خاطره ای از اجراهای قبلی اش در ذهن بود. نمایش نامه ای بود درباره شهدای گردان کمیل؛ اندکی تلخ و کمی تند، اما بسیار بسیار با ذائقه جور در می آمد و البته خوب روایت تاریخ می کرد. فارغ از شعار دادن و تبلیغات بی مایه کردن طعنه می زد، هر چند آنهایی که مورد طعنه قرار می گرفتند مطمئنا یا چنین زبانی را اساساً نمی فهمند و یا اگر بفهمند هم سالهاست که گوششان بدهکار چنین ناله هایی نیست. برای آن ها جنگ دیگر افسانه ای به پایان رسیده است.

کل روایت درباره مظلومیت رزمندگان گردان کمیل بود و این که نمی خواهند و نمی پسندند که جنازه هایشان پیدا شود و باز گردد و بنده از آن برداشتی سمبلیک کردم؛ که کجا برگردند و اصلا کجا باید برگردانندشان؛ مگر در همان زمان بودنشان نمی گفتند که بسیجی شهید جبهه ها و مظلوم شهرها، و الان و در این دوره که دیگر جایی برای او نیست. طعنه می زد به ستاد نشین ها و آنهایی که همان زمان هم خط شکن ها را فراموش کرده بودند و شاید اگر کمی عقب تر و تا پشت جبهه می آمد می توانست جماعتی را ببیند که شاید اگر رادیو و تلوزیون نبود فراموش می کردند که جنگی وجود دارد یا نه، مشغول کاسبی بودند و والسلام.

جالب این که سالن پر بود و از هر طیفی و تیپی در سالن تئاتر شهر حضور داشتند. حتی اگر همه مانند من بلیط ها را با رابطه بدست آورده باشند همین که سالن برای چنین نمایشی کاملا پر بود مهم است و محل تاکید.اما در عین حال به این می اندیشیدم که جماعتی که پیا نمایش نشسته اند چند نفرشان تندی و تیزی کار را و لبه تند انتقادش را درک می کنند و هر کدامشان تا چند ساعت پس از نمایش به آن فکر می کنند. در ذهن به دنبال تصور امکان وقوع اتفاق شگفت در میان تماشاگران نبودم، تنها با خود کلنجار می رفتم که داستان چیست که حرف های به این روشنی حتی به چشم هم نمی آید.

نمایش تمام شده است. تماشاگران با ادای احترام بازیگران دست می زنند و من هنوز مانده ام که آیا باید کف بزنم یا نه؟ به این فکر می کنم که آیا هنوز کسی با خود می پرسد که چرا هشت سال جنگ برای ما رخ داد و چرا آدم هایی از این جنس را در خود پرورش داد و این آدم ها چه می خواستند و چرا جنگیدند. هنوز که هنوز است به نتیجه نرسیده ام. همه چیز در حال تغییر است با سرعتی بیش از آن چه بوجود آمده است، آدم ها به تبع فرهنگی که در آن رشد کرده اند تغییر می کنند و آنچه متناسب با فرهنگ جدید نیست پشت سر گذاشته می شود. تنها نشانه هایی باقی می مانند که این نشانه ها نیز در دل فرهنگ جدید معانی جدید می یابند، معانی که با اصل موضوع از زمین تا به آسمان دورند و متفاوت. این گونه است که دیگر پرداختن به جنگ و آدم های آن نوعی پرداختن به یک موضوع تاریخی می شود، آدم هایی که در هر کشوری پیدایشان می شود؛ کافی است تا خاک مملکت مورد تهدید بیگانه قرار بگیرد تا این که کسانی پیدا شوند و جان شان را کف دست بگیرند و بروند و تهدید را رفع کنند. با این همه هنوز بعضی حرف ها در گوشم زنگ می زند:

"نباید شهادت را تا این اندازه به سقوط بکشانیم که بگوییم در عوض شهادت فرزندان اسلام، تنها خرمشهر و یا شهرهای دیگر آزاد شد... ما هدفمان بالا تر از این حرف هاست... ما می گوییم تا شرک و کفر هست، مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستیم. ما بر سر شهر و مملکت با کسی دعوا نداریم. ما تصمیم داریم پرچم لا اله الا الله را بر قلل رفیع کرامت و بزرگواری به اهتزاز در آوریم."(1)

--------------------------------------------------------

(1)   پیام قطعنامه 29/4/67

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 1:41  توسط مصطفی حریری | 
هفته نامه شهروند امروز به سردبیری داماد جناب "ع.باقی" یکی از پرونده های اصلی هفتگی اش را به مقوله "تظاهر به ساده زیستی" اختصاص داده است. چند مصاحبه و یادداشت و خاطره به اضافه یکی دو "نیمه پنهان" به سبک پاورقی های کیهان که در آنها پرده از چهره ریا کار و دو روی رهبر کره شمالی برداشته شده است.
 
در مذمت ساده زیستی تجمل گرا!
 
پرونده شهروند امروز آنقدر نکته خواندنی دارد که شاید در این کوتاه نشود به همه آن پرداخت اما اگر فرصت خواندن همه اظهار نظرات را ندارید خاطرات جناب عباس عبدی را از دست ندهید.
بد نیست دوستانی که ایشان را نمی شناسند و یا فقط از حضرت عبدی سوابق دوران تصدی سید محمد خاتمی را به یاد دارند بدانند که عباس عبدی یکی از اعضای فعال "دانشجویان پیرو خط امام" و از کسانی بود که از دیوار بی اعتمادی بالا رفت تا استکبار جهانی را سر جای خودش بنشاند- هر چند بعدها از این که از دیوار راست بالا رفته پشیمان شد و حس کرد که جوانی کرده و چه فرصت هایی را با این شیطنتش به باد داده!- و البته بعدها هم در همان سال های دهه 60 از جماعتی به شمار می آمد که به چپ مسلمان معروف شدند.
ای کاش خوانندگان یادداشت های ژورنالیستی فرصت داشتند و حال و حوصله ای، تا سری به کتابخانه ها و آرشیو ها بزنند و نگاهی به مقالات و یادداشت ها و سخنرانی های آتشین – و انصافا انقلابی- چپ های مسلمان در نشریات سال های دهه اول انقلاب بیندازند. حمایت از مستضعفین، مبارزه با سرمایه داری، مبارزه با استکبار، صدور انقلاب و البته تذکر و توصیه همیشگی آنها به حاکمان؛ یعنی "ساده زیستی".
" انقلاب شد با روحیه ای مملو از ساده زیستی و چنان شد که بسیاری از افراد از فرط خجالت حتی رویشان نمی شد اتومبیل شیک خود را به خیابان بیاورند و لوازم بسته بندی و به پستوخانه ها منتقل شد، زیرا که از چشم غره های مردم در امان نبودند. ابتدا مردم را گروه گروه به کاخ های سعد آباد و نیاوران می بردند تا بدانند خاندان شاه در چه کاخ هایی زندگی می کردند و چه تجملاتی داشته اند کاخ هایی که امروز در برابر تجمل خانه های عده ای محلی از اعراب ندارند."
یکی از سجیای اخلاقی جناب عبدی در نقل این خاطرات صراحت و صداقت ایشان است که متاسفانه در برخی از سطور رعایتش فراموش شده ، خواننده با نقلی بیهقی وار روبرو می شود به طوری که اگر کسی ایشان و زمان مورد نظرشان را نشناسد و نداند گمان خواهد برد عباس عبدی از دوره ای بس دور سخن می گوید، که پدر پدر بزرگش نیز هنوز متولد نشده است. و البته تواضع ایشان هم به هیچ وجه اجازه نمی دهد تا به خود سهمی هر چند اندک از حوادث تاریخی اختصاص دهد. فعل ها " می بردند" و "می خوردند" و... می شود و آقای عبدی یا بهتر بگوییم دانای کل قصه هم تنها به نگاه کردن اکتفا کرده است. حتی سخنی هم از عقیده شخصی وی در آن سال ها به میان نمی آید؛ و اینکه اگر اشتباه می کرده اند دلیل اش چه بوده و حالا چگونه هدایت شده اند!
در جایی دیگر جناب عبدی اشاراتی دارند روان شناسانه، به مقوله ساده زیستی؛ که تسلط شان را به روش تحلیل "زیگموند فروید" نشان می دهد:
"برخی با رغبت و اختیار ساده زیست بودند یا شدند، برخی هم از روی ریا و دورویی با جماعت همرنگ شدند و در نهایت ارضای تجملات یا سرکوب شد و یا به پشت پرده رفت."
بلافاصله هم یک نمونه مطالعاتی یا به بیان فرنگی آن "case study" را هم در قالب خاطره معرفی می کنند که مربوط می شود به جریان جشن عروسی خانم ابتکار و بعدها فرزند خانم ابتکار. و البته نتیجه گیری فرویدی می ماند برای بعد از اینکه خواننده "با فضای آن روزها آشنا شد" و نوبت به دولت آقای هاشمی رفسنجانی رسید:
" تمام تمایلات سرکوب شده چون غده های چرکین سر باز کرد و جامعه این بار از این طرف بام افتاد."
با این همه توصیفات عبدی از دوره هاشمی هم خواندنی است. عبدی طرح "مانور تجمل" هاشمی را نیز " حداقل در اخلاق انقلابی مذموم" می داند؛ اما همان طور که اشاره کردیم، ساده زیستی را موجب خفه شدن خواسته های طبیعی بشری معرفی می کند که سبب عقده ای شدن علاقه مندان به تجمل شده و همین می شود که در دوره سازندگی خودشان را با تجمل خفه می کنند. پس همه مشکلات به همان ساده زیستی اول انقلاب بر می گردد.
عبدی در پایان نقل خاطرات و افشاگری هایش باز هم یک تحلیل ارائه می دهد، آن هم از نوع سیاسی و جامعه شناختی. خلاصه نظریه آقای عبدی این است که وقتی نخبگان در راس یک جامعه به دلیل ضعیف شدن ارتباط شان با مردم، خود نیز دچار ضعف می شوند، می کوشند با زرق و برق تجملات، نقاط ضعف شان را بپوشانند. اما در ادامه متذکر می شود که همیشه تجملات ماشین لوکس و .. نیست، بستگی به اوضاع اجتماعی و اقتصادی جامعه دارد، بطور مثال از دیدگاه ایشان در شرایطی مثل شرایط حال طرح ساده زیستی خود نوعی تجمل به حساب می آید آن هم از نوع معنویش تا ضعف ها را بپوشاند. و باز هم مردم می شوند مرغ عزا و عروسی!
اما چند سوال:
- اول اینکه جناب عبدی مشخص نکردند که بالاخره این مردم اگر بخواهند مرغ عزا و عروسی نباشند و در عین حال ریاکار نشوند، دو رو نباشند، هزار جور عقده و دمل چرکی نگیرند که ده سال بعد سرباز کند و .. چه باید بکنند. ساده زیست تجمل گرا باشند یا تجمل گرای ساده زیست و یا هر دو؟
- دوم اینکه ایشان مشخص نکردند حدود ساده زیستی چقدر است؟ ماشین لوکس چند صد میلیونی اشکال دارد؟ یا ندارد؟ اگر فلان لوستر چندین میلیونی را استفاده نکنند آیا باز هم باعث دمل می شود؟
- سوم این که در چه صورتی ممکن است که ساده زیستی و ترویج آن خودش تجمل گرایی محسوب نشود. لطفا صریحا بگویند که کدام کاندیدای ریاست جمهوری اگر تبلیغ ساده زیستی را عنوان کنند؛ خطر "ساده زیستی تجمل گرا" رفع می شود.
- چهارم اینکه تکلیف جماعت ساده زیستی که در دوره دولت سازندگی هر چه سعی کردند تا از آن طرف بام بیفتند و تجمل گرا شوند ممکن نشد چیست؟ آیا آنها هم به دمل و عقده خود تجمل گرا بینی مبتلا می شوند؟ آیا می توانند ساده زیستی شان را از نوع "ساده زیستی تجمل گرا" محسوب کنند و جلوی سر و همسر فخر بفروشند که اگر نان برای خوردن ندارند این خودش یک نوع تجمل گرایی است؟
پانوشت:
۱- باز هم این مثنوی تاخیر شد.
۲- در شرح و بسط بند یکم: اساسا تعطیلی عدالتخانه من را بر آن داشت تا به سلک وبلاگ نویسان در آیم، اما بد نیست که این وبلاگ هر از چند گاهی رونقکی داشته باشد.
۳- یادداشت حاضر هم از سلسله مطالبی در عدالتخانه است.
۴- و دیگر هیچ..
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 3:2  توسط مصطفی حریری | 
 

قبل التحریر:
پیام 598 امام منتشر می شود. پیامی که رسیدنش به جبهه ها در هر گوشه ای عزا خانه به پا می کند. پیامی که بیشتر شبیه به وداعیه است، پیامی که امام برای اولین و آخرین بار در آن سخن از جام زهر می کند؛ زهری که خودش و نتیجه اش برای برخی بسیار شیرین آمد. اما آیا می توان نام پیام اما را جام زهر گذارد؟ این اندکی جای تامل دارد و تردید. و البته تردید نه اطمینان قلبی برای هر کسی پیدا خواهد شد و قتی پیام را با روح جان خود عجین کند که این پیام نه جام زهر که وصیت مقاومت و جهاد است. حکم خیزشی دوباره.
امام را سخنی بود که بسیجیانش گفت، از جام زهر گفت و آنها را  از آینده بر حذر داشت که ننشینند. از آینده ای  و از حال که نشستن و تعللشان در حال و گذشته باعث شد تا دشمن چنان جلو بیاید که همه راهها را بربندد. پیام اما سخن از جهاد مضاعف است . هنوز در پیام امام صفیر آن سیلی که قرار است برق آن چشم استکبار شرق را کور کند وجود دارد؛ همان سیلی که قرار است بر صورتاستکبار غرب نواخته شود. اما بسیجیان در کندن بیخ فتنه اندکی تامل کردند. و جبهه رفته ها خوب می دانند که نعلل در خط مقدم چه تاوانی دارد. باید بنشینی و ببینی همسنگرانت را که به واسطه تعلل تو پرپر می شوند و در آغوش شهادت  جای می گیرند و امام سید الشهدای 598 بود.
پیام قطعنامه طرح حمله ای جدید است که سالار شهیدان 598 با خون نگاشته است .
پانوشت:
1- این مطلب از این جهت قبل التحریر نام گرفت که ان شاء الله طلیعه مطالبی در باره 598 است.
2- دوستان بسیج علم و صنعت پیام قطعنامه امام را با نام "جام زهر" منتشر کرده اند. خدا قوت! اما بدترین نام را برای آن انتخاب کرده اید. این جام اگر جام زهری نیز باشد برای ساقیان جام زهر است؛ ضربتی زدی ضربتی نوش کن!
3- برادر گرامی آرمانیم! اگر در خانه های شهرها و روستا های این نظام سرباز بالفعل برای پیام جهاد 598 خمینی تربیت نشود، مطمئن باشید که نظام نا کارآمد شده است. این نظام برای معمار آن جز در مبارزه بی امان معنا نداشت. پس اگر خانه ای برای مردم می سازید بدانید که در دامنه آتشفشان باید بنایش کنید! اگر مرد میدان هستید بسم الله، و اگر نه فراموشمان نشود که مبارزه با رفاه طلبی جور در نمی آید.
4- زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی      مدد زغیر تو ننگ است یا علی مددی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 1:56  توسط مصطفی حریری | 

در بخش اول به نکاتی درباره طرح لاریجانی اشاره شد. پیش از آن با بررسی خاستگاه فکری لاریجانی در حوزه سیاست خارجی، اصول اصلی این طرح را بررسی کردیم و به برخی از نقاط ابهامی که بدون توضیح در این طرح مطرح شده بود، اشاره شد.حال باید دید تاثیر برخی از این نقاط ابهام در نتایج این طرح چیست. آیا آنقدر بی اهمیت بوده اند که لاریجانی بدون توجه به آنها از کنارشان گذشته و یا اینکه توجه به این نکات صورت مساله را با چالش رو برو می کند؟

این بار به بررسی نتایج نکته اول که در یادداشت پیشین به آن اشاره شد، خواهیم پرداخت. و ان شاء الله در بخش پایانی مساله اسرائیل و طرح لاریجانی را بررسی خواهیم کرد.

****

پیش از این گفته شد برای ارائه یک طرح جدید در حوزه سیاست خارجی و تنظیم روابط با دول دیگر همواره علاوه بر بررسی نیازها و ظرفیتهای داخلی باید به بررسی محیط نیز پرداخت. بررسی محیط یعنی چه؟ پیش از پاسخ به این سوال لازم است یک مثال ساده به کار برد.

در علم شیمی بسیاری از واکنش های شیمیایی تا زمانی که بر روی کاغذ هستند به صورت کامل انجام شده و به نتایج مورد نظر می رسند. تا به اینجا همه چیز کاملا تئوریک است. البته در این فاز نیز یک رشته عوامل محیطی قابل اندازه گیری در نظر گرفته شده و واکنش بر روی کاغذ تصحیح می شود. در فاز تجربی همه چیز متفاوت است. عوامل محیطی حتی اگر بسیار ناچیز باشند بر روی واکنش تاثیر می گذارند، گاه نمی توان از این تاثیرات چشم پوشی کرد و از سوی دیگر بسیاری از این عوامل امکان اندازه گیری دقیق و قطعی ندارند. بنابراین واکنش با تمام پیش بینی ها گاه به صورت کامل به نتایج مورد نظر محقق نخواهد رسید.

حال بیاییم همین مدل سازی ساده را به حوزه روابط بین الملل انتقال دهیم. معمولا طراحی هر فرآیند، در روند روابط بین الملل، از طرف کارشناسان، پس از بررسی های اولیه منافع ،نیازها و ظرفیت های داخلی – آن طور که لاریجانی از آن به عنوان لیست کردن منافع یاد می کند- بر روی بررسی شرایط موجود محیط متمرکز می شود. حال باید به سوال ابتدایی پاسخ داد؛ منظورمان از شرایط محیطی چیست؟

 شرایط محیط بین المللی در حقیقت بررسی وزن هریک از طرفین در معادلات منطقه و بین المللی و در عین حال بررسی نقاط قوت و ضعف هر دو طرف و مقایسه آنها با هم است. همچنین یک نکته هیچ گاه از چشم کارشناسان روابط بین الملل پنهان نمی ماند و آن انتظارات طرف مقابل در فرآیند تنظیم روابط است. اگر چه گاه این فاکتور اساسی نادیده گرفته می شود و این اتفاق معمولا زمانی می افتد که طرف دیگر معادله یعنی کشوری که قرار است روابط با آن تنظیم شود، از نظر تولید قدرت، توانایی ها و ظرفیت ها غیر قابل مقایسه با کشور خودی بوده و امکان هیچ گونه تاثیر گذاری بر روی معادله را نداشته باشد. درست مانند زمانی که در یک معادله شیمیایی یکی از عوامل محیطی آن قدر تاثیرش در معادله کم باشد که بتوان از آن صرف نظر کرد. جالب اینجاست که در چنین شرایطی اساسا اهمیت فرآیند از بین می رود. چرا که تنظیم روابط با چنین دولتی نمی تواند در راس توجهات یک دولت قدرتمند قرار گیرد.

تمام آنچه که گفته شد در مقایسه با واکنش شیمیایی بر روی کاغذ انجام می شود. به عبارت دیگر و از دیدگاه روابط بین الملل این بررسی ها به پیش از آغاز تلاش های عملی دیپلماتیک انجام شده و در تدوین طرح موثر هستند. حال بهتر است بازگردیم به طرح لاریجانی؛ عجیب است که محمد جواد لاریجانی در طرح خود به هیچ وجه به هیچ کدام از عوامل محیطی که می توانند در فرایند پیشنهادی اش دخالت داشته باشند اشاره نکرده است و عجیب تر این که عامل اصلی محیطی که در حقیقت شرایط طرف دیگر معادله یا همان ایالات متحده آمریکاست توجهی نداشته است. لاریجانی تنها اشاره ای مبهم آن هم در حد این که "آنها به ما نیاز دارند و ما هم به دنبال این هستیم که برای ما مشکل ایجاد نکنند"، اکتفا می کند. او هیچ سخنی در این باره که آمریکایی ها از این فرآیند چه انتظاراتی دارند و چه منافعی را می خواهند تامین کنند و اصولا تا چه حد می توانند در این معادله تاثیر گذار باشند؛ به میان نمی آورد. به عبارتی او تنها خواسته هایش را از محیط واکنش ارائه می کند و همین!

حدود یک سال پیش دانشگاه علامه طباطبایی میزبان یکی از اساتید دانشگاه کالیفرنیا در حوزه امنیت بود. پرفسور محی الدین مصباحی به دعوت یکی از اساتید دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه از ایتالیا برای دیدار از سرزمین مادری به ایران آمده بود. در جلسه ای که در حضور دانشجویان این دانشگاه برگزار شد مصباحی چشم اندازی را از نگاه "نئوکانی1" به امنیت جهانی و آنچه می بایست از نگاه این جریان سیاسی در جهان محقق باشد ارائه داد، که به نظر می رسد گزارس کوتاهی از این چشم انداز تا حدودی مفید باشد.

 

 

مصباحی در گام اول با ارائه تعریفی از هژمونی، وضعیت فعلی دولت آمریکا را ارزیابی کرد. هژمونی زمانی شکل می گیرد که یک دولت مسلط بر معادلات سیاسی جهان سیستم های قانونی و نهادهای فراملیتی را به گونه ای با خود همراه سازد که منویات و منافعش از طریق قوانین بین المللی و نهادهای جهانی تامین شود. به اعتقاد مصباحی نئوکان ها امروز به این نتیجه رسیده اند که دیگر هژمونی تامین کننده منافع آمریکایی ها نبوده و قادر نیست امنیت این ابرقدرت را تامین کند. لذا برنامه ریزان آمریکایی در فضای فعلی هژمونی موجود را بلااستفاده و غیر قابل مصرف می دانند. بهانه این اجرای این نظریه  نیز با ظهور قطبهای تروریستی چون القاعده – برای توجیه افکار عمومی – به دست آمد.بنابراین عبور از نهادهای بین المللی در سالهای پس از 11 سپتامبر که به وفور در عملکرد ایالات متحده آمریکا مشاهده می شود، قابل توجیه است. مصباحی در گام دوم به این سوال پاسخ داد؛ راه حل نئوکان ها در این زمینه چه بود؟ نئوکان ها معتقدند یک بار دیگر باید قدرت عریان را که در دوره سیطره هژمونیک در پشت پرده قرار داشت به صحنه آورد تا از این راه هم خود قدرت تقویت و ارتقاء یابد و هم با حذف موانع و سنگرهای مقاومت زمینه برای طراحی یک نظم نوین یا حکومت نوی هژمونیک در سطح جهانی فراهم آید.  وی تصریح می کرد؛ البته آمریکایی ها بیشتر می خواهند تنها هیبت این قدرت موانع را از پیش پای آنها بر دارد با این حال عملکرد چندساله اخیر دولت آمریکا نشان می دهد که ابایی هم از استفاده مستقیم از زور عریان ندارند.

 

 

در جمع بندی نیز مصباحی به این نکته اشاره می کرد که معیارهای چند گانه روابط بین الملل نیز یکی دیگر ابزار های نظم جدید است. البته این معیارهای چند گانه که سیالیت فراوانی را به دستگاه سیاست خارجی آمریکا داده است، بیشتر کارکرد توجیه افکار عمومی را بر عهده دارد.

حال باید دید پروژه جدید ایالات متحده آمریکا برای حذف همه موانعی که امنیت جهانی ابرقدرت را به خطر می اندازد چه نسبتی با تنظیم روابط با یک قدرت منطقه ای برقرار خواهد کرد. و آمریکا چه نگاهی به چنین فرآیندی دارد و چه انتظاراتی.

همانطور که اشاره شد آمریکا برای نوسازی هژمونی جهانی خود نیازمند رفع هر گونه مقاومتی است که باعث اخلال در سیستم جهانی او می شود. بنابراین در این فرآیند سرآغاز همه توقعات ایالات متحده حذف مقاومتها است و در این زمینه از هر ابزاری استفاده خواهد کرد.حال مشخص است که طرح لاریجانی با عنایت به نکات دیگری که درباره طرح پیش از این و در قسمت قبلی یادداشت گفتیم، جز با همراهی و هماهنگ شدن با معیارهای نظم جدید آمریکایی و هژمونی جدید عملی نخواهد بود، چرا که آمریکایی ها نخواهند پذیرفت که اصول برنامه جهانی شان به خاطر جزئی از این برنامه تغییر کند.

اما از سوی دیگر صرف نظر از موانع ایدئولوژیک برای همراهی با طرح جهانی آمریکا، از بعد تامین قدرت ملی، نکاتی غیر قابل اغماض وجود دارد. استقلال در تصمیم گیری و عدم تعهد شاخصه های اصلی ارزشگذاری سیاسی یرای کشورهایی مانند ایران در سطح جهانی است و از همین رهگذر است که چنین کشورهایی در معادلات جهانی اهمیت پیدا می کنند.

همواره یک اردوگاه سیاسی را با مهم ترین قدرت آن اردوگاه خواهند شناخت و دیگر قدرت های چنین اردوگاهی به هر میزان که قدرتمند نیز باشند تاثیر چندانی در معادلات جهانی قدرت نخواهند داشت. اما یک کشور غیر متعهد به هر میزان هم که کوچک باشد به دلیل استقلال سیاسی تاثیر گذار خواهد بود. بگذریم از این که ایران نه یک ریز قدرت که در حد یک قدرت منطقه ای بوده و توانایی بالایی از طریق گسترش روابط اش با قدرتهایی همگون  در جهت تاثیر گذاری جهانی خواهد داشت. بنابراین همراهی با نظم جدید برای تامین منافع ملی و داخلی به شدت در کاهش نقش جهانی جمهوری اسلامی تاثیر گذار خواهد بود. این نکته ای است که آقای لاریجانی ترجیح داده اند از کنار آن با سکوت بگذرند.

------------------------------------------------------

۱- نئو کانها نسل جدیدی از نظریه پردازان جمهوریخواه هستند که با به قدرت رسیدن بوش پسر زمام امور را در ایالات متحده آمریکا به دست گرفتند.

* باز هم از طولانی شدن یادداشت معذور بودم

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 16:22  توسط مصطفی حریری | 

سخنان محمد جواد لاریجانی در گفت و گو با روزنامه هم میهن را از دو نظرگاه می توان مورد بررسی قرار داد. اول دیدگاه ایدئولوژیک؛ از آن جهت که تاکید او در نقد بنیانهای ایدئولوژیک نظام و انقلاب در عرصه سیاست خارجی قرار گرفته  و دوم از دیدگاه دیپلماتیک و کاملا عقل گرا، چرا که در جایجای این گفتگوی دو قسمتی کوشیده است نظرات خود را در یک چهارچوب عقلانی و مستدل و به دور از احساسات ارائه دهد.

از سوی دیگر سخنان لاریجانی خود دارای همین دو جنبه نیز هست. از سویی ایدئولوژیک است، چون نماینده یک تفکر و اعتقاد سیاسی بوده و از سویی دیپلماتیک است چرا که  حداقل در نگاه اول به نظر می آید سعی کرده تا یک نظریه ساخت یافته  درباره سیاست خارجی و امنیت جهانی جمهوری اسلامی به نمایش بگذارد.

بررسی ایدئولوژیک و اعتقادی نظرات لاریجانی را به پست های بعدی وا می گذاریم. آنچه در پی خواهد آمد نگاهی است به نظریه لاریجانی در حوزه امنیت و سیاست خارجی ایران.

******

درونمایه سخنان لاریجانی در این گفتگوی دو قسمتی و تاکیدات و توصیفاتی که وی درباره فضای جهانی و معادلات قدرت ارائه می کند، از چهارچوب شناخته شده ای در روابط بین الملل حکایت دارد، چارچوبی که یکی از سنتی ترین و قدیمی ترین مکاتب روابط بین الملل به شمار رفته و اصول تحلیلی آن بر بررسی موازنه قدرت استوار است. به این مکتب در اصلاح سیاست خارجی، رئالیسم می گویند. لاریجانی با توصیفی که از ترکیب قدرت در جهان ارائه می دهد خود را یک رئالیست معرفی می کند. رئالیست ها معتقدند  همه روابط سیاسی در جهان بر اساس تحلیل موازنه قدرت تعیین می شوند. به عبارت دیگر همواره یک جنگ قدرت همیشگی در جریان است. دولت ها روابطشان را بر اساس تامین و تضمین قدرت خود تنظیم می کنند. و البته این تنظیم روابط بستگی به قدرت اندوخته دولت دارد. شاید به همین دلیل است که او می گوید:

 " نبايد فرض كنيم كه آمريكا تغيير پيدا كرده يا مي‌كند؛ برخي مي‌گويند اگر آمريكا آدم بشود با او مذاكره مي‌كنيم. اين محال است كه آمريكا تغيير كند."

این اندیشه از انجا نشات می گیرد که آمریکا بر اساس برنامه تقویت و افزایش قدرتش در جهان می کوشد تا روند گذشته را برای تولید قدرت با شدت و قدرت بیشتری ادامه دهد و این به معنای عدم تغییر پذیری منش جهانی آمریکاست. اما  لاریجانی در قدم بعدی بر اساس تعالیم رئالیستی اش  نسخه هایی را نیز ارائه می کند. اصلی ترین نسخه های رئالیست ها در دوره جنگ سرد سیاست موازنه قدرت بود که از   طریق دو روش عملیاتی می شد؛ یکی ایجاد موازنه ای میان قدرت های بزرگ- یا بلوک های شرق و غرب-  که به بالانسینگ مشهور است و دیگری پیوستن به یکی از دوقطب که به بند وگنیگ معروف شد. اما حالا با تک قطبی شدن دنیای پس از جنگ سرد همه چیز تغییر کرده است و امکان موازنه قدرت از طریق مذاکره و تنظیم روابط با دو قظب مخالف موجود نیست.

تفکر لاریجانی بر اساس نظام خودیاری و به قولی برای تامین منافع ملی طرحی را پیشنهاد می کند. در این طرح بر اساس برگ های برنده ای که در اختیار دولت است و  اهمیت فزاینده ای برای طرف مقابل دارد و در عین حال با عقب نشینی تاکتیکی از برخی  از مواضع گذشته، به نوعی موازنه قدرت ابرقدرت حاکم رسید:

"بله. ما با آمريكايي‌ها يك اختلاف سنگين داريم كه به دشمني كشيده شده است. منتها در روابط بين‌الملل، دشمني هم مديريت مي‌خواهد. ما بايد دشمني خود را با آمريكا و كشورهاي غربي مديريت كنيم؛ يعني بايد تنش بين خود و آمريكا را مهار كنيم تا گسترش پيدا نكند. بعد اصلاح كنيم و بعضي جاها آن را كاهش بدهيم تا به حد معقولي برسد."

منظور وی از مدیریت دشمنی در واقع موازنه قدرت است. اما در این زمینه تاملاتی وجود دارد:

1-      نمی توان هیچ برنامه ای را بدون توجه به طرح طرف مقابل در به اصطلاح بازی سیاسی در عرصه بین المللی طراحی کرد. باید دید که برنامه آمریکایی ها در منطقه چیست؟ طرح محمد جواد لاریجانی خالی از هر گونه برآوردی درباره اهداف طرف آمریکایی در تعامل با ایران است. به عبارت دیگر از نگاه او سیاست های آمریکایی کاملا منفعلانه طراحی شده است که این انفعال امکان طراحی یک بازی پیروزمند را به سیاست خارجی ایران می دهد.

2-      تحلیل آقای لاریجانی از برگهای برنده در اختیار ایران که به صورت مشخص به گروههای فلسطینی و حزب الله لبنان اشاره می کند به صورت ساده انگارانه ای ناقص است. آقای لاریجانی متاسفانه بسیار کلی اندیش هستند و معمولا علاقه ای به دقت در مورد جزئیات ندارند. نوع نگاه ایشان به گروههای مبارز فلسطینی و حزب الله لبنان به مثابه گروههای مزدوری است که هیچ گونه هدف اصیلی را دنبال نمی کنند. بر خلاف تصور آقای لاریجانی بر اساس شاکله انقلاب اسلامی و تاثیرات آن بر جهان این گروهها به شدت تحت سیطره ایدئولوژی خیزش مسلمانان بوده و دارای ریشه های اصیلی هستند که نمی شود با آنها به صورت مهره هایی برخورد کرد. این بدان معناست که در صورت به خطر افتادن آرمانهای اصلی چنین گروههای حتی اگر از اطاعت نظام جمهوری اسلامی سر باز نزند به سرعت دچار بحران مشروعیت در درون ملتهای خود شده و کارکرد خود را از دست می دهند. و البته آقای لاریجانی توجه دارند که بازی به سرعت پایان نخواهد یافت و در صورت بی ارزش شدن برگه های برنده طرف مقابل موازنه قدرت را به نفع خود تغییر خواهد داد.

3-      نکته سومی که آقای لاریجانی به آن توجه نکرده اند مساله نتایجی است که قرار است از طریق مذاکره با آمریکا و مدیریت دشمنی ها عاید ایران شود. در یک کلام می توان نهایت نتایجی را که ممکن است از این طریق نصیب ایران شود در سه دسته اصلی تقسیم بندی کرد.

اول: پایان کارشکنی های آمریکایی ها در زمینه دستیابی ایران به انرژی هسته ای

دوم: پایان تحریم های اقتصادی ایران و لغو قانون داماتو

سوم: آزاد سازی دارایی های بلوکه شده ایران در آمریکا

به نظر می رسد بهتر این است که هر یک از این دستاورد های آرمانی را یک به یک بررسی کنیم.

باید دید دلیل مخالفت آمریکایی ها با دستیابی جمهوری اسلامی به انرژی هسته ای چیست.ایالات متحده آمریکا بارها و به صورت صریح در موضع گیری های خود اعلام کرده اند که ماهیت نظام جمهوری اسلامی است. بنابراین هر گونه توافقی که بخواهد به حذف مخالفت آمریکایی ها به صورت دیپلماتیک منجر شود با ماهیت نظام مرتبط خواهد بود. مساله در مورد دارایی های بلوکه شده ایران و قانون داماتو تقریبا به همین صورت است. حال باید دید نقش این ماهیت مناقشه آمیز نظام چیست و چرا تا امروز نظام بر ان پافشاری کرده است.

مساله درگیری مداوم و کارشکنی در برابر حرکتهای تمامیت خواه آمریکا در جهان و منطقه که از آن به استکبار ستیزی تعبیر می شود، یکی از میثاق های انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی است. نیروهای اصلی طرفدار نظام که در لحظات حساس به عنوان پایه های امنیت داخلی نظام و پاسداران آن محسوب می شوند نسبت به این میثاق نامه تعلق خاطر  شدیدی دارند و جالب تر اینکه یکی از شاخصه های وحدت ملی در نظام جمهوری اسلامی، در سطحی ترین اشکال آن حضور در راهپیمایی هایی است که بر اساس همین میثاق نامه بر گزار می شود. حال با چشم پوشی و نادیده گرفتن این میثاق نامه محل مناقشه چه تدبیری برای نیروهای حامی نظام و بحران مشروعیتی که در انتظارشان خواهد بود در نظر گرفته شده است؟ آیا به این اندیشیده شده که بحران مشروعیت و حذف ارمانهایی که نیروهای حامی نظام را در صحنه نگاه داشته چه تغییراتی در معادلات قدرت بوجود خواهد آورد؟ و آیا طرف مقابل این خلا را نخواهد دید؟ و ثبات موازنه ای که ادعا می رود بر اساس طرح آقای لاریجانی ایجاد می شود به خطر نمی افتد؟ به نظر می رود این موازنه قدرت تنها می تواند در یک شرایط گذرا دوام بیاورد و به سرعت بی ثبات خواهد شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 23:52  توسط مصطفی حریری | 

محمد جواد لاریجانی را با ایدهایش می شناسند. ایدهایی که گاه تنه به طرح فیلمنامه های هالیوودی می زند؛ یکی از آخرین این ایده ها " مذاکره با شیطان در قعر جهنم" بود- که دور از مزاح جای تبدیل به یک فیلم فانتزی مانند ارباب حلقه ها را داشت.

لاریجانی مرد زدن حرفهای شاز و شنا کردن در خلاف جهت رودخانه است. اما این نه به آن معنی است که نمی داند چه می کند؛ دقیقا به هدفش آشناست و تمام هم و غم خود را در همین زمینه به کار می گیرد و البته بی پرده سخن می گوید و در نهایت شفافیت.

آخرین حرکت جنجالی رفیق شفیق آقای "نیک براون" که در رسانه های جهان و ایران انعکاس جالب توجهی یافت سخنان او در اجلاس اردن بود، که بعدها گفته شد سخنان او ارتباط چندانی به مواضع رسمی جمهوری اسلامی  ندارد و او به عنوان شخصی حقوقی سخن گفته است؛ هر چند خودش نظراتی دیگر دارد.

لاریجانی برادر دبیر شورای عالی امنیت ملی مذاکره کننده ارشد جمهوری اسلامی در مساله هسته ای است. در گذشته دستی نزدیک تر بر آتش داشته و حالا از دفترش در شمال تهران – به قول خودش- خدمات مشاوره در زمینه های مختلف و از جمله مسایل سیاست خارجی به مسوولین کشور ارائه می کند.

در این چند ماهه اخیر جناب محمد جواد لاریجانی دو مصاحبه قابل توجه با جراید داشته است. اولی با همشهری دیپلماتیک و دومی گفتگویی است که موضوع این نوشته بر آن استوار شده، گفتگویی که روز سه شنبه در روزنامه هم میهن منتشر شد.هم میهن تیتر اصلی اش را به این گفتگو اختصاص داد و به  عنوان گفتگو درباره مذاکرات بغداد اشاره کرد اما تیتر مطلب در صفحات داخلی صریح تر بود: " لاريجاني: نبايد فقط درباره عراق مذاکره کنيم" و رو تیتر زد:" گفت‌وگوي هم‌ميهن با محمدجواد لاريجاني، مرد پشت صحنه سياست خارجي"

از تیتر بر می آمد که اشاره مستقیم لاریجانی به سخنان رهبر انقلاب درباره موضع جمهوری اسلامی در برابر آمریکا باشد؛ اما به هر حال ، با اینکه از محمد جواد لاریجانی موضع گیری های این چنینی غیر قابل باور نبود، احتمال شیطنت ها ژورنالیستی آنهم از روزنامه نگارهایی که با حرفه ای گری اخت شده اند دور نبود. با این وصف تنها راه حل و فصل شک و شیهه در این موضوع مطالعه مطلب بود. مطالعه گفتگوی لاریجاینی نشان داد که اگر چه گفتگو کنندگان حرفهایشان از سطر سطر سوالها به بیرون سرک می کشد، اما لاریجانی این بار شمشیر را از رو بسته است.

****

"من اينقدرها كه شما مي‌گوييد پشت صحنه نيستم. براي من پشت و روي صحنه مهم نيست. هميشه آمادگي دارم در حوزه‌هايي مثل سياست خارجي كمك كنم. تفاوتي نيز برايم ندارد كه چه دولتي در راس كار باشد."

حرفهایش را این گونه آغاز می کند، از این که او را بازیگر پشت صحنه توصیف کند احساس خوبی ندارد، هر چند به شوخی برگزار می کند. شاید بشود گفت در تلاش است تا نقشش را کتمان کند اما ادامه کلامش پاسخی دیگر در آستین دارد:

"در سطوح مختلف كارشناسي، تصميم‌سازي و سياست خارجي گاهي مورد مشورت قرار مي‌گيرم"

و درباره آخرین باری نیز که مورد مشورت قرار گرفته است می گوید:

" خيلي زياد رخ داده.اجلاس اردن بود. در جلسه‌اي با آقاي متكي، وزير خارجه قرار گذاشتيم كه آنجا چه بگوييم و چه نگوييم."

لاریجانی به آرامی پیش می رود و گاه از خیزهایی که گفتگو کنندگان بر می دارند تا او را به نقطه عطف برسانند فرار می کند و این در بخش ابتدایی مصاحبه اش مشهود است اما بالاخره حرف آخر را می زند:

"معتقد نيستم كه فقط درباره عراق مذاكره كنيم. كمك به ملت عراق كار بسيار مهمي است. منتها منافع ملي ما ايجاب مي‌كند ما به حوزه‌هاي ديگري نيز وارد شويم"

در پاسخ به این که در چه مواردی باید وارد گفتگو با آمریکا شد همه خاور میانه را طرح می کند و نقاط بحران زده را بیش از دیگران و وقتی در مورد این که چرا خاورمیانه را به عنوان نقطه ثقل انتخاب کرده است می کوید:

"به علت اينكه جايگاه امروز ما با گذشته فرق دارد. ايران امروز به عنوان يك عنصر بزرگ و موثر مطرح است."

مخلص کلام اش این است که تا دیروز گروههای چون حزب الله و حماس و جهاد و ... وجود نداشتند اما امروز این برگهای برنده در دستان ایران هست و امکان مذاکره بر اساس این برگهای برنده – که شما می توانید به جای این جمله توضیحی از لغت معامله هم استفاده کنید-وجود دارد.

لاریجانی معتقد است که مذاکره باید در همه موضوعات با آمریکا صورت گیرد که مساله هسته ای تنها یکی از این مسایل است اما انگار که در این میانه به یاد چیزی افتاده باشد به یک بار دیگر بر روی نظرات امام و رهبر انقلاب می گذارد:

" نبايد فرض كنيم كه آمريكا تغيير پيدا كرده يا مي‌كند؛ برخي مي‌گويند اگر آمريكا آدم بشود با او مذاكره مي‌كنيم. اين محال است كه آمريكا تغيير كند."

گفتگو کننده ذوق زده می شود و بلا فاصله می پرسد؛ يعني تحليل و نگاه اين دسته كه شعارشان اين است اشتباه است؟

لاریجانی این بار صریح تر می گوید:

بله. ما با آمريكايي‌ها يك اختلاف سنگين داريم كه به دشمني كشيده شده است. منتها در روابط بين‌الملل، دشمني هم مديريت مي‌خواهد. ما بايد دشمني خود را با آمريكا و كشورهاي غربي مديريت كنيم؛ يعني بايد تنش بين خود و آمريكا را مهار كنيم تا گسترش پيدا نكند. بعد اصلاح كنيم و بعضي جاها آن را كاهش بدهيم تا به حد معقولي برسد.

لاریجانی این بار دیگر از نقطه عطف گذشته است و تمامی نظرات تکمیلی اش را بی کم و کاست ارائه می کند؛ تاکید می کند که دو طرف باید کمی در برابر هم کوتاه بیایند و آمریکایی ها برای امنیت منطقه باید به ایران اعتماد کنند. این اعتماد حتی مساله فلسطین را در بر می گیرد. برای او همه چیز سیاسی است، و همه چیز باید از این راه حل شود. معتقد است زمان را نباید از دست داد، چون" سیاست فرزند زمان است" و البته تابع منافع ملی است و از این جهت است که بی پدر و مادر است. تاکید می کند که باید در مساله فلسطین هم حرهای عملی داشته باشیم. این بار از تخطئه رهبری نمی گذرد و ترجیح می دهد که به صراحت آرمان فلسطین را رد کند:

"در اين زمينه كه اثباتي است، تا حالا هيچ صحبت مهمي نكرديم. تنها صحبت را درخصوص فلسطين، مقام معظم رهبري كردند كه تاكيد داشتند، يك رفراندوم بين تمام فلسطيني‌ها مي‌تواند مشكل را حل كند كه مسيحي و مسلمان و... كنار هم زندگي كنند. حالا اين يك ايده است. زمان آن رسيده است كه ايران بتواند ايده‌هاي كاري ارائه بدهد. ايده‌هاي ايران، ايده‌هايي نيست كه آنها بتوانند از كنارش به سادگي عبور كنند. چون ايران در فلسطين تاثيرات مهمي دارد."

لاریجانی در گفتگویش به مسائلی رسمیت می دهد که در تاریخ ادبیات سیاسی ایران پس از انقلاب تنها اپوزسیون و ضد انقلاب به این صراحت درباره این مسائل سخن گفته اند. این سخنان نه از سوی یک عنصر مطرود که با کلیت انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی تعارض دارد، این بار از سوی کسی طرح می شود که  مدعی است یکی از نیروهای مورد مشورت مسوولین است که نظراتش مورد توجه قرار می گیرد.

بعد التحریر: در مورد خط لاریجانی و گفتگوهای اخیر او سخن بسیار است. این پست تنها جنبه ای گزارشی داشت، به نظر می رسد که نیروهای انقلاب باید در برابر کسانی که در عین آویختن به دامن نظام سعی می کنند نوعی فشار ژورنالیستی را علیه آرمانهای انقلاب طراحی کنند هوشیار باشند.تخطئه رهبر معظم انقلاب بخصوص آنجا که بر اصول انقلاب اسلامی تاکید می کند، چیزی نیست که بشود از کنار آن به سادگی گذشت. بزودی مطلبی را در بررسی تئوریک ادعاهای آقای لاریجانی با عنوان "نکاتی درباره معامله بر سر انقلاب" بر روی وبلاگ خواهم گذاشت.

  • ضمنا دوستان طولانی بودن این پست را به دیده اغماض بنگرند، چاره دیگری نبود و از طرفی حرفهای بسیاری ناگفته ماند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 3:32  توسط مصطفی حریری | 
بس است دیگر، چرا دست از سر ما برنمی داری. حتی حالا هم که رفته ای و همه می خواهند- یعنی سعی می کنند- که فراموشت کنند. هر چه از تو باقی مانده است آزار دهنده است. نامت، یادت، اینها که خدا را شکر در حال رفتنند. اما حتی چهار راه سیروس و آن پیچ لعنتی... خدایا چه می گویم! حتی قنادی آن پیرمرد هم آزار دهنده است. بس است دیگر. نمی دانم چرا آن تابلوی بزرگ بالای قنادی را عوض نمی کنند که هر روزی که از جلوی آن رد می شوم اسمت را توی چشمهایم فرو نکند. بس است دیگر احمد، چرا نمی روی و به تاریخ نمی پیوندی تا خیال ما را هم راحت کنی. چرا نمی شوی یک اسطوره خاموش. تو حتی اسطوره هم نیستی. اسطوره ها در قلب ملتها جا دارند و تو کجایی، هیچ جا نیستی. گم شده ای. در دره های مریوان، پشت صخره های پاوه. در دامنه "تپه تانکی1" و شاید "علی گره زد2" یا شاید هم پشت آخرین پست بازرسی "برباره3". تو را گم کرده اند و چه خوب.

گفتم توهیچ جا نیستی و باور کن که نیستی جز بر تابلوی قنادی پدرت و حالا بر تابلوی پادگان خاموش و غریب دو کوهه. و من مانده ام و یک اسم. من مانده ام و کوهی خاطرات خاک خورده ی مشتی مجنون بیابانی؛ که خودشان هم نمی دانند کجای تاریخ جا مانده اند و ساعتشان در کدام لحظه از حرکت باز ایستاده. من مانده ام و اشک های تو برای حسین قجه ای که پیشانی اش را برای اثبات مظلومیت اش به تو سوراخ شده هدیه داد. یادت هست؟

من مانده ام و زندان غربت کردستان آن زمان که مسیحش4 را این بار به واقع به صلیب کشیدند. من مانده ام و آن بسیجی که کشان کشان بالای بلندی کشاندیش و افق را و جای علمش را به او نشان دادی5. علمدار! پس کجاست علَم؟

باز هم چهار راه سیروس و قنادی پدرت" متوسلیان یزدی" شده است آینه دق! و  همین، خدا را شکر که تو را اتوبان نکرده اند، خدا را شکر که میدان و مدرسه نشده ای؛ خدا را شکر که یک سره از یادها رفته ای، رفته ای و به تاریخ پیوسته. حتی تاریخ هم دربرابرت سکوت کرده و سهم ما شده است همان خاطرات خاک گرفته.

پا نوشت ها:

1-      یکی از بخشهای منطقه عملیاتی فتح المبین

2-      یکی از بخشهای منطقه عملیاتی فتح المبین

3-      محل پست ایست و بازرسی شبه نظامیان فالانژ در حومه بیروت که احمد متوسلیان و یارانش در همین مکان ربوده شدند

4-      مسیح کردستان؛ لقب شهید محمد بروجردی، رجوع کنید به کتاب آذرخش مهاجر اثر حسین بهزاد؛ بخش خاطره شهادت بروجردی و رسیدن خبر به احمد متو